تبليغاتX
گزینه 11

"آدم پست، حاکم بر اذهان نو"                                         (سالتیکف)

"من سخت سرگرم خبر دادن هستم" کلمات غرورآمیز یک نماینده

[تقديم به تمام آدمهای پست.]

 

در این نماینده چیزی از پستی به صورتی ذاتی وجود دارد. هرکه او را می بیند یا می شنود، بدون اختیار یاد این جمله انجیل می افتد: "و او پاشنه ات را خواهد گزید". اشتیاق به گزیدن، و دقیقا در پاشنه، انگیزه اصلی روح او را تشکیل می دهد. در زندگی اجتماعی همیشه به مواضع افراطی متمایل است، چرا که از انجا افق دید وسیع تری برای گزیدن دارد. نزد او مساله "راست"، "چپ"، "بالا" یا "پایین" بودن عقاید علی السویه است. اگر قاتوفسکی در سمت راست نشسته و او در چپ، این فقط تصادفی است. او می تواند هر آن این بازی را تغییر دهد و در منتهای راست بنشیند: مانند تمام خزندگان فطری باید یک طرف خود را بپوشاند تا با اطمینان هرچه بیشتر همه را در طرف دیگر نیش بزند. به قاتوفسکی اشاره کردیم، اما او واجد مقادیر زیادی مسخرگی خودکفا نیز هست هر چند بدطینتی را حذف نمی کند، شامل عنصری از ظرافت بی طرفی است. اگر چه این فقط ظرافت طبع یک فراش است، یعنی کراهتی غیر قابل توصیف، اما در کنسرت عمومی مرکب از نیش و دندان قرچه دست کم صدایی از تسکین را وارد می کند. آدم پست اما از این کیفیت "جبران کننده" هیچ ندارد. مسخرگی با او بیگانه نیست، برعکس. اما نه ناشی از نیاز طبع ظریف که محصول عدم تعادل میان اراده خسته یک خزنده سمی و منابع ناکافی اوست. او می تواند تا واج نهایی حماقت پیشروی کند، اما حماقتی که همواره "مقصد" دارد و آلوده به زهر. و هرگز حتی برای یک لحظه سازشی در این کار نخواهد کرد، همانطور که در تصویر کژدمی که از فرط زهرآگین بودن خود را نیش می زند نیز سازشی دیده نمی شود.

هنگامی که با بالا است، آدم پست از همه چپ تر می رود و از فاصله دور این هاله "چپ گرایی" اجازه نمی دهد آن طور که واقعا هست دیده شود. اما، محیطی که او بواسطه بوالهوسی تاریخ در آن محدود شده عاقبت راه او را مسدود خواهد کرد. نیازی نیست که ما موقعیت "ریگا" را ایده‏آل جلوه دهیم، اما"ریگا" بواسطه عقایدش زنده است و در تحلیل نهایی امیال آن، چه بزرگ، چه کوچک و چه حتی جزئی، تحت الشعاع این عقایدند و به واسطه آن انضباط می یابند و بارور می شوند.آدم پست اما بر بدطینتی زهر آلود خود کنترل ندارد و هنگامی که می گزد در واقع زنده بودن خود را توجیه می کند. او نه می تواند و نه مایل است که محدودیتی را به رسمیت بشناسد.

آدم پست شامه‏ای بسیار قوی دارد که حتی، با یک بار قرار دادن بینی خود در جریان باد، می تواند بوی میز را از فرسنگها آن طرف تر استشمام کند. او علاقه دیوانه‏واری به میز دارد، به حدی، زمانی که میزی را مناسب تر از میز فعلی خود می بیند، فکر و ذکر او تماما معطوف به آن میز می گردد آن قدر که حتی خورد و خوراک را نیز به خود زهر می کند تا دسیسه ای، حیله ای، مکری برای به دست آوردن میز پیاده کند.

آدم پست همیشه می کوشد خود را در محدوده ای غیر قابل نقد قرار دهد. همیشه به پادوهای خود این سفارش اکید را دارد: "به محض نزدیک شدن ناقد او را تکه پاره کنید"

آدم پست ضریب هوشی بسیار پائینی دارد، ولی بهترین سرخوشی او این است که از او به عنوان انسانی [؟؟؟] هوشمند در مراسم ومجالس یاد گردد. البته این کودنی مفرط امتیاز بس گرانبهایی برای کسانی است که وی آنها را گزیده است.

مردم مقدار زیادی خوش ذات و بی ریا هستند و فکر می کنند، "خیر، او نمی‏تواند قادر به چنین اعمالی باشد" ... اما اشتباه می کنند. از او هر کاری برخواهد آمد. دروغگو نه الزاما به دنبال پول است و نه مقام. اینها به خودی خود خواهند آمد. برای انجام چنین اعمال شنیع او از خودانگیختگی تغذیه می کند. و به همین دلیل هرگز در دروغ، افترا و اتهام حتی حدودی را که احتیاط ایجاب می کنند، رعایت نخواهد کرد. فردا به ما نشان خواهد داد آن چه امروز نمی خواهیم باور کنیم.

مردم ساده بر حذر باشید از آدم پست!
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

طی جلسه ای که به همراه دیگر مدیر مسئولان نشریات دانشجویی، با آقای دکتر سلطانی داشتیم پیرامون پاره ای مطالب بحث و گفنگو شد. از جمله ایشان قول دادند که به خاطر سهولت در کار نشریات و کمک به مدیر مسئولان، یک دستگاه کپی لیزری برای دانشگاه بخرند، بنابراین مدیر مسئولان می توانند نشریاتشان را در داخل دانشگاه به چاپ برسانند، که البته این خود می تواند باعث کم شدن هزینه‏ی نشریه برای مدیر مسئول شود.

اما مهمترین موضوعی که در این جلسه پیرامون آن بحث و گفتگو شد، مبحث"عرف" جامعه بود که آقای دکتر فرمودند که باید طبق عرف جامعه نوشت و نباید از عرف جامعه سرپیچی کرد. البته چون در مورد"عرف" جامعه نظرات ضد و نقیضی وجود داشت، از آقای دکتر خواستیم "عرف" جامعه را بیشتر برایمان باز کند تا ماهم طبق عرف بنویسیم و تعریف مشخصی از عرف داشته باشیم.

شرح مطالبی که آقای دکتر ایراد فرمودند به این صورت بود:

من اون زمانی که در استرالیا درس می خواندم، یک اوستایی داشتیم که با شورتک و تی شرت آستین کوتاه به دانشگاه می آمد و با من هم خیلی صمیمی بود و رفت و آمد خانوادگی با هم داشتیم .

وقتی 5 سال پیش به ایران برگشتم، یک بار اوستامون رو به ایران دعوت کردم. وقتی به ایران آمد، دیدم پیراهن آستین بلند یقه کیپ تنش کرده. من تعجب کردم و گفتم اوستا، چرا تی شرت و شلوارک تنتون نکردید. ایشون گفتند که « نه، چون توی ایران عرف نیست، من تی شرت و شلوارک تنم نمی کنم».

بعد با اوستاد رفتیم به طرف خانه‏مان. بعد از مدتی گفتم استاد چرا مشروب نمی‏خورید(آخر اوستاد عادت داشتند هر روز ساعت 5 عصر مشروب بخورند)؟

ایشون گفتند که« نه، چون توی ایران عرف نیست، من مشروب نمی خورم».

حتی خود من هم وقتی به ایران برگشتم، رفتم و یک کت و شلوار خریدم که مد روز بود و کُت دکمه های زیادی داشت و زرد رنگ بود و یقه اش هم به طرف بالا بود و وقتی اون را می پوشیدم مثل اون جوان های خوش تیپ می شدم. اما یک روز وقتی کت و شلوار را پوشیدم و آمدم بیرون، متوجه شدم که مردم جور دیگری به من نگاه می کنند. من هم بلافاصله فهمیدم که این کت و شلوار عرف جامعه نیست و سریع به خانه برگشتم و آن را عوض کردم و کت و شلواری مطابق عرف جامعه پوشیدم.

بله دوستان"عرف یعنی این. یعنی شما در هر کجا که هستید باید عرف آن جامعه را رعایت کنید".

نتیجه گیری : با این اوصاف هر کس به استرالیا برود باید عرف جامعه استرالیا را رعایت کند.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

                               دخترک

همه چیز از زمانی شروع شد که او را برای اولین بار از پنجره‏ی بوفه‏ی دانشگاه دید، که می‏خواست چایی بخرد. لحظه عجیبی بود! احساس عجیبی بهش دست داد. هیچ وقت این حالت در او پدیدار نگشته بود. قلبش همچون آتشفشان  شروع به تپیدن کرده بود!

آری به دخترک دل بسته بود و نمی‏شد کاریش کرد! هر کجا که می‏رفت، سر کلاسهایش، توی اتوبوس، توی سلف، اتاق. همه جا و همیشه به او فکر می‏کرد و تصویرش را در ذهنش مجسم می‏کرد. قامت رعنایش، همچون درختان سنوبر زمستان، همواره در پیش دیدگانش،رقص گلهای خشخاش بهاری را تداعی می کرد. چادرش را که همچون شبهای بلند یلدا سیاه می‏نمود،او را به یاد کرسی گرم مادربزرگش می انداخت و صورتش را که نیمی از آن زیر چادرش پنهان بود و لبانش، که همچون نوشکوفه های زیبای بهاری قرمز بود، همواه او را به وجد می آورد.

هر بار که از کنارش رد می‏شد، جانی دوباره می گرفت! طپش قلبش شروع می‏شد، نبضش از کار می‏افتاد، پاهایش شروع به لرزیدن می‏کرد، صورتش از خوشحالی قرمز می‏شد؛ چشمانش کج و از فشار خونش خبری نبود!

می‏خواست با او حرف بزند اما نمی‏دانست چگونه؟ چه بگوید؟ فقط می‏خواست با او حرف بزند و به او بگوید دوستش دارد و عاشقش شده است. اما هر بار که می‏خواست به او ابراز علاقه کند، زبانش توان حرف زدن را از دست می‏داد و فرصت ها یکی پس از دیگری از دست می‏رفت و او همچنان احساس می‏کرد عاشق و عاشق‏تر می‏شود!

شب ها تا دیر وقت نمی‏خوابید و آهنگ‏های عاشقانه گوش می‏داد و اشعار عاشقانه می‏سرود! سر کلاسهایش نمی‏رفت و همیشه جلوی درِ دانشکده مکانیک، جایی که محل عبور همه دانشجویان بود، می‏ایستاد تا شاید بتواند او را ببیند و او را به گوشه‏ای فرا بخواند و حرف دلش را بزند!

عشق امانش را بریده بود! و دیگر نمی‏شد جلوی عشقش را بگیرد؛ با خود نیت کرده بود که اگر این بار بتواند با او حرف بزند، هزار تومان در صندوق صدقات دانشگاه بیاندازد.

یک روز که سر جای همیشگی‏اش ایستاده بود، او را که دید از دور داشت می‏آمد و همچنان نزدیک و نزدیک‏تر می‏گشت. طپش قلبش شروع شد و لرزش پاهایش شدیدتر! اما قبل از اینکه دوباره خود را ببازد، تمرکزی کرد و به خود اعتماد به نفسی عجیب داد که تا آن زمان سابقه نداشت؛ تصمیم خودش را گرفته بود. دخترک همانطور داشت نزدیک‏تر می آمد؛ پسرک دنبال حرفی می‏گشت تا با آن سر صحبت را با دخترک باز کند، جملات بسان رعد به ذهنش خطور می کرد و او دنبال زیباترین جمله عالم می گشت تا نثار قامت زیبایش کند؛ همچنان در کورسوی افکارش پرسه می زد که ناگهان دخترک را در کنار خود دید که می‏گوید: "بله آقا! بفرمایید! با من کاری دارید؟...آقا..." انگار پسرک او را صدا زده بود و خودش خبر نداشت! اما یک لحظه به خودش آمد و در یک چشم برهم زدن جمله ای را از سیاهچال قلبش گلچین کرد و بر زبان راند:"بببببخشید خخخخخانوم مممممی‏تونم جججزوه معارفتون ررررو بگیرم؟!!!" دخترک در حالیکه متعجب می‏نمود، با صدایی گرم و دلنشین گفت:"آقای محترم! من این ترم اصلا معارف ندارم!!! اما می‏تونم به‏جایش، جزوه تنظیم خانواده بهتون بدم...!"

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

 

1. چرا گزینه 11 توقیف شد؟

الف)چون خط گرفت             ب)چون خط خورد                ج)چون خط خطی شد                        د)خطی به جمالت

 

2. در هست چی هست؟

الف)چیزی هست                ب)چیزی نیست                  ج)شاید چیزی باشد                            د)یک چیزی بود

 

3 .کی خوشحال شد؟

الف) یه بابایی                   ب)  یه مامانی                   ج) یه دم کن                                    د)  یه سلطان

 

4. چرا خوشهال شد؟

الف) چون خوشش اومد       ب)  چون عصبانی بود         ج)  چون گیر کرده بود                         د)  ما که نمی دونیم

 

5 . چرا آب سر بالا نمی رفت؟

الف) چون سرش رو به بالا بود                        

ب) چون ار اون بالا بالاها خوشش نمی اومد                                                           

ج) چون بالا و پایین نداریم                             

د)  چون اون بالا بالاها هوا آلوده است

 

6 . چرا این همونه ؟

الف) چون تیپشون یکیه        ب)  چون این اون نداریم      ج) چون همونم اینه                         د)  آخه همشهری هستن

 

7. چرا هوا آلوده شد؟

الف) چون باید آلوده می شد    ب)  تو خراب من آلوده نشو     ج)  مصلحت این بود                    د)  چون 16 آذر هواش آلوده بود

 

8 . چرا این یارو نمی خواد بره ؟

الف) دو و نیم  ملیون می گیره چرا بره       ب)  بهش خوش می گذره        ج)  همه چی رو ریخته به هم      د)  دستش رو می شه

9 . عرف چیه ؟

الف)همو نی که هست        ب)  پراکسیس فرا کنش تحلیلی    ج)   تخیل عمومی                    د)  توهم خصوصی

 

10 . چرا هوا پیما چپه شد ؟

الف)چون باید میشد       ب)  مشمول عرف شد                 ج)  چون هواپیما یک بار سقوط می کنه              د)چون بودجه نداریم

 

11 . به احترام گزینه 11 مدتی سکوت می کنیم.

الف) 15 روز               ب)30 روز                               ج) 3ماه                                        د) 4 ماه  

 

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

 جلسه هیئت دولت با صرف شربت و شیرینی پایان یافت...

 

بنا بر گزارش خبرنگار ویژه گزینه 11 جلسه هیئت دولت که دیروز با حضور رئیس جمهور برگزار شد، با صرف شربت و شیرینی مفصل پایان یافت.

در این جلسه رئیس جمهور با اشاره به موزهای چیده شده بر روی میز گفت: "به به عجب موزهایی". وی تاکید کرد برای مشکلات سوء تغذیه اعضای هیات دولت باید چاره ای اندیشید. در ادامه وزیر دارایی میزان هزینه این سور وسات را 100هزار تومان برای هر نفر اعلام کرد و گفت : با برنامه ریزی انجام شده در وزارت اقتصاد و سازمان برنامه و بودجه به زودی این مبلغ تا سقف 200 هزار توان افزایش خواهد یافت. وی این رشد درصدی را بسیار مطلوب دانسته و با تاکید بر اثرات آن گفت:هیات وزیران امیدوار باشند که در پایان برنامه چهارم با وزن 150 کیلویی از این ساختمان خواهند رفت. این گفته وزیر اقتصاد  با تشویق حاضران روبرو شد.

وزیر فرهنگ با تشکر از قربانعلی خانِ آبدارچی که سنگ تمام گذاشته است، گفت: وزارت ارشاد به زودی در نظر دارد جشنواره ای با عنوان جشنواره پذیرایی از وزرا برگزار کند. وی با اشاره به توان بالای عرصه‏ی فرهنگ و هنر در برگزاری چنین جشنواره ای گفت: شرکت ها و موسسات خصوصی و بین المللی زیادی از سرتاسر دنیا برای  شرکت در این جشنواره ابراز آمادگی کرده اند. شرکت موز" چیکیتا" و شکلات سازی" مترو" از این قبیل موسسات بین المللی هستند.

سخنران دیگر جلسه‏ی هیئت دولت وزیر کار بود. وی این طرح را بسیار مفید و سودمند دانسته و افزود: این طرح حداقل برای 30 نفر ایجاد اشتغال خواهد کرد و این خود، قدم بزرگی در رفع مشکل اشتغال جوانان خواهد بود. با این برنامه نرخ بیکاری در کشور به میزان یک میلیاردم درصد کاهش خواهد یافت و آمار بیکاران از هشت میلیون وسیصدهزار نفر به رقم هشت میلیون و دویست و نود و نه هزار و نهصد و هفتاد نفر خواهد رسید که رقم قابل ملاحظه ای است و می توان گفت با این اقدام، دولت گام بزرگی در مسیر حل مشکل بیکاری جوانان برداشته شده است.

وزیربهداشت و درمان با تشکر و قدردانی از اقدامات انجام گرفته در مجموعه‏ی دولت گفت: همکاران ارجمند نباید هیچ نگرانی نسبت به بهداشت مواد غذایی ارایه شده در جلسه داشته باشند، زیرا مجموعه‏ی وزارت بهداشت صحت و سلامت آنها را تائید می کند . وی با عذرخواهی نسبت به مسموم شدن یکی از وزرا در هفته‏ی گذشته به خاطر استفاده از شیرینی و  میوه گفت: طبق تحقیقات انجام شده ، مشکل پیش آمده در هفته گذشته ، به پر خوری وزیر محترم بر می گردد نه به اهمال و کوتاهی مسئول بهداشت غذایی. وی ابراز امیدواری کردند که وزیر محترم جلو شکم خود را نگه دارد تا در آینده با چنین مشکلاتی مواجه نشوند.

در پایان این جلسه، بررسی لایحه های آبرسانی به مناطق محروم و بازسازی مناطق جنگ زده و بررسی مشکلات چای کاران و برنج کاران و خربزه کاران و زعفران کاران به دلیل کمبود وقت به جلسه‏ی آینده هیئت دولت موکول شد...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |
گزینه ۱۱ این بار به یک سال دوری از دانشگاه متهم شد. اتهام هم همان اتهام قبلی "افشای روابط نگهبانان زن و مرد دانشگاه" می باشد.

گفتنی است صفیر و یورد هم با نشریه ما توقیف شدند.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت |
آه زئوس، ای خدای تندر و ابرها؛ به یاد آر آن روزی را که بر صدریام خشم بیانگیختی وخواستی که مردم دیار آجایی را برانگیزی تا صدریام را از بین ببرند پس برای این کار آتنه دخترت، الاهه‏ی آذرخش را به آشپزخانه فرستادی و در غذای یکی از مردم آجایی حلزونی انداختی و بدین گونه آجایی ها بر آن شدند که برای تلافی این کار صدریام را براندازند و به این وسیله آبروی خود را باز یابند. و تو ای آشیلو نژاد که از این فرصت استفاده کردی و مردم آجایی را به پیش خود خواندی و برایشان سخنرانی کردی و همه تو را به به خاطر شجاعت و صحبت های جوگیرانه‏ات به عنوان پادشاه خود برای این کار برگزیدند. پس تو چند نفر را به عنوان همکارانت برگزیدی و آنان تو را در همه حال یاری کردند. پس همان شب در اردوگاه خود همه مردم را به بیرون فرا خواندی و در حیات اردوگاه بر ضد صدریام پادشاه تروجای شعار سر دادند و براندازی او را خواستار شدند. پس در این بین مردم دیار دیگر با شما پیوستند و از میان آنان شوراصنفیوس، مردم آن سوی آجایی که سرزمینشان در کنار "سلف" جای داشت و مردم "بسیجیوس" که سرزمین آنان هم در بالای جزیره و در جوار دروازه جهان بود و مردم "جامعیوس" هم بودند که سرزمین آنان هم همسایه بسیجیوس ها بودند. آن شب همه خود را آماده هر گونه جان فشانی کردند و گفتند که آجایی ها را تا پایان راه و تا رسیدن به خواسته هایشان کمک خواهند کرد و در این راه هیچ ترسی را به خود راه نخواهند داد. آن شب همه برای ...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

( ما که چیزی از این مصاحبه دستگیرمان نشد، ولی به هر حال خواهش می کنم این مصاحبه را بخونید چون به زحمت دکتر سلطانی را پیدا کردیم).

 

* جناب! آیا درست است که حلزون در غذای دانشگاه پیدا شده؟

- ببینید، در این باره روشن گری نشده. حلزون مورد نظر کاملا بهداشتی بوده و موردی نداشت. تازه لیستی از غذاهای جدید تدارک دیده شده است از قبیل : 1- خوراک سوسک لذیذ 2- عنکبوت پلو  3- خورشت حلزون  4- ماکارونی با گوشت خر  که البته باید متذکر شوم که این غذاها کاملا ضد عفونی شده و بهداشتی می باشند.

* ببخشید سوسک و عنکبوت هم بهداشتی و غیر بهداشتی دارد؟

- صد البته که دارد. ما اگر نظافت را رعایت کنیم از بیماری ها در امان خواهیم بود.

* اما نظافت و سوسک که با هم جور در نمی آید.

- من جمله ای از یک حکیم فرزانه برایتان می آورم تا اهمیت نظافت برایتان مشخص گردد:" حسنی میای بریم حموم، موی بلند، ناخن دراز، واه واه واه".

* پس سوسک چی شد؟

- هر چی که خوب شسته بشه           تمیز و بهداشتی میشه!
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

فانت من این اجیئ یا حبیبی

(و تو از کجا آمده ای عزیزم)

 

در باب پاسخ به آن استاد فرزانه در فاین تذهبون

 

آن استاد هُمامِ تازه شده تمام، آن شیر عرصه بی تدبیری؛ آن رئیس دانشگاه دبیری؛ السید امیر الدین صدرنژاد(دامت افاضاته) از اصحاب  سر به شورش گذاشته همی بپرسید فاین تذهبون؟ پس اصحابش بگفتند ما به جایی نمیرویم پدر جان تو عقب عقب می‏روی پس لااقل در جا بایست تا ما را در حرکت نبینی.

آن شیخ با آن محاسن سفید و سن کبیر اصحاب را تهمت همی زد که پول گرفته اید آن هم 75 میلیارد دلار. پس اصحاب بانگ برداشتند ای پدر جان از اصلش 75 میلیون دلار بوده که حالا آیا بدهند آیا ندهند.

سپس گفت هرج و مرج می کنند آن هم با برنامه‏ریزی! گفتندش اگر هرج و مرج است که برنامه ریزی ندارد و اگر برنامه ریزی دارد پس هرج و مرجش کجاست؟

پس اصحاب رفتند به مقایسه دانشگاه پس دیدند که نه با دو سال پیش که با 10 سال پیش هم قابل مقایسه است.

و اصحاب از اصول هفت گانه معرفت شش تایش را آموخته بودند الا آخرینش که برخورد پدرانه و با رافت و مهربانی بود که آن را هم در آخرین مرحله فراگرفتند.

در آخرین صحبت گفت مشکلات دانشگاه با گفتگو حل می شود یا تعطیلی کلاس ها؟

 که اصحاب دیدند شیخ ظرفیت اولی را ندارد پس به دیمی اندیشیدند.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

راستی راستی باید حتما این حلزونه پیدا می شد تا اعتراض می کردیم که بابا ما که مردیم از خوشی ،مردیم از بس غذاهای خوشمزه خوردیم ،از بس جاهای خوب خوابیدیم و با آدمهای محترم سرو کله زدیم و به ما چپ  و راست احترام گذاشتن،همه چیز روی نظم و برنامه و حساب و کتاب باشه ،اینقدر هم خوب نیست دیگه یه دانشگاه وضعش خوب باشه، بابا کمربندمون دیگه  جای سوراخ اضافی نداره.

این خوشی اضافی هم معضلی شده ها ،آدم تو یه دانشگاه باشه که رئیسش کور رنگی داره و دانشجوها رو دو جور می بینه: یا سرشون زیر برفه که خیلی عالیه ،  یا اوباشند که باید فرستادشون دارالتادیب،حالت وسطی هم وجود نداره! دانشگاه هم همه چیزش مثل کف دست مشخصه الا تکلیفش که ایشالا اونم به زودی مشخص  میشه!

حالا باید منتظر بمونیم یه گردن کلفتی بیاد بهش بگیم بابا اینجا چقدر خوش می گذره ،هرچی زود تر بهتر،بعدشم یه حال حسابی بهش بدیم .

تو این هیر و ویر یکی نیست مش حسن رو حالی کنه بابا میشه ، بز نیست اونم چه میشی .یه سری تغییرات کوچولو تو یه دانشگاه کوچولو از دستیابی صلح آمیز به تکنولوژی  فلان که سخت تر نیست . اونا گفتن میشه به هر بد بختی که بود میشش کردند ،حالا یعنی ما نمی تونیم . 

حالا خوبه دانشگاه ما خیلی سوراخ سمبه نداره ،از این چهار هزار نفر آدم گنده فقط پونصد ششصد نفر ؟؟بقیه چی ؟؟ تو کدوم سوراخی قایم شدن خدا می دونه !هرکی نیاد اوضاعش از دو حالت خارج نیست یا خیلی بهش خوش می گذره یا زیادی سیب زمینی تشریف دارن!
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

- اتحادیه تولید کنندگان تخم مرغ در اطلاعیه ای اعلام کرد برای جلوگیری از توهین به مقام شامخ دکتر صدر نژاد و حفظ پاکیزگی لباسهای ایشان تا آرام شدن اوضاع و برقراری امنیت به مناطق اطراف دانشگاه شهید رجایی تخم مرغ نمی فروشند (به احتمال زیاد اتحادیه های گوجه فروشان و سنگ فروشان و پرتقال فروشان و گوشکوب فروشان نیز درآینده نزدیک اقدامات مشابه انجام می دهند.)

 

- به گفته یکی از اعضای جامعه اسلامی (محسن منصوری) این تشکل رهبر دانشجویان و تصمیم گیرنده اصلی در مورد تحصن است و بقیه دانشجویان قشر خاکستری هستند.

 

- به گزارش خبرنگار بدون مرز ،دکتر صدرنژاد ،رئیس دانشگاه مدعی شده است عده ای از خدا بی خبر که وابسته به سازمان سیا و موساد هستند به ثروت های میلیاردی خود قانع نشده و اقدام به دزدیدن سیستمهای سوپر فلت هوشمند کامپیوتر از سایت مجلل و پیشرفته خوابگاه پارک هتل کرده اند .

درهمین زمینه از جاسوس گزینه 11 در آمریکا خبر رسیده است این کامپیوتر ها به سفارش کاخ سفید برای تجهیز اتاق خواهر زاده های رایس دزدیده شده است.

به گفته صدر نژاد علاوه بر کامپیوتر های فوق به انبار مواد غذایی خوابگاه نیز حمله شده است و ذخایر چند ماه کافور خوابگاه دزدیده شده است و استکبار جهانی با این کار قصد اشاعه فحشا و فساد در خوابگاه را دارد. این هم یکی از راه های جدید تهاجم فرهنگی است!

- خبر رسیده است که اداره رفاه دانشجویی (یا سلف سرویس) قصد دارد از دانشجویی که حلزون در غذایش بوده خسارت بگیرد. به گفته یکی از مسئولین اداره رفاه که نخواست نامش فاش شود، حلزون مذکور سرشار از ویتامین و پروتئین بوده و ارزش آن حدود 2 میلیون برآورد شده است که دانشجوی خاطی بعلت آسیب رساندن به قسمتهایی از بدن حلزون و با توجه به اینکه این حلزون از نژاد حلزون های اشرافی بوده و دماغش را هم عمل کرده بود باید 3 میلیون خسارت بپردازد و یا 30 هزار بار بگوید غلط کردم.

در ضمن، جهت ارتقای کیفیت غذاها و نزدیکتر شدن به مدینه فاضله‏ی مورد نظرِ رئیس دانشگاه ، بزودی همراه نوشابه موادی چون سالاد حلزون ( حلزون شکم پر)، سالاد سوسک، سالاد موش و . . . در سلف سرویس با قیمتی حدود 1000 تا 2000 تومان بفروش می رسد.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

در زمانهاي بسيار دور، خيلي خيلي دور، البته نه خيلي زياد دور، اما خوب يه مقدار دور بود؛ در دشتهاي پهناوري كه در كنار آن جنگلي با درختان پهناور و ريشه‏دار بود، گوسفنداني كه تعداد آنها حدود 200 گوسفند بود در كنار هم زندگي مي‏كردند و چوپاني نيز مسئوليت مراقبت از اين گوسفندان را به عهده داشت . چوپان هر روز گوسفندان را براي چرا به اطراف جنگل مي‏برد و شبها آنها را به طويله‏شان برمي‏گرداند. البته گوسفندان متعلق به چوپان نبودند بلكه صاحب آنها شخصي بود كه گوسفندها از او خيلي مي ترسيدند و رعب و وحشت عجيبي از او داشتند و او را "قدرت" مي‏ناميدند. اين قدرت مرد بسيار زيرك و ثروتمندي بود. با اين وجود گوسفندانش را بسيار دوست داشت و براي آنها هر كاري مي‏كرد. مثلا تابستان‏ها كه هوا خيلي گرم بود پشم آنها را مي‏چيد تا گوسفندان دچار گرما‏زدگي نشوند و يا اينكه گوسفنداني را كه موجب آزار و اذيت ديگر گوسفندان مي‏شدند، گردن مي‏زد تا درس عبرتي براي ديگر متخلفان شود! و باعث اختلال در كار ساير گوسفندان نشوند.

گوسفندان هم سعي مي‏كردند تا جايي كه امكان دارد سرشان به زير باشد و به هيچ چيز كاري نداشته باشند و فقط مشغول چريدن باشند.

روزها از پي هم مي‏گذشتند و گوسفندان همچنان در رعب و وحشت از قدرت به خوبي و خوشي زندگي مي‏کردند و هيچ كدام از آنها جرأت حرف زدن نداشتند؛ روزها از طويله بيرون مي‏آمدند؛ چوپان آنها را به چراگاه مي‏برد و تا شب مي‏چريدند و شب هنگام به طويله بازمي‏گشتند؛ چوپان آنها  را مي‏دوشيد وشيرشان را به قدرت مي‏داد تا بخورد و از زندگي لذت ببرد و خدا را به خاطر داشتن اين گوسفندان سر به زير شاکر باشد.

 اين كار همچنان ادامه داشت و تكرار مي‏شد و قدرت همچنان قويتر و ثروتمندتر مي‏گشت و روز به روز به تعداد گوسفندانش مي‏افزود تا بدين وسيله بتواند شير بيشتري به دست آورد. قدرت همچنين گوسفنداني را كه پير مي‏شدند گردن مي‏زد تا براي غذا بخورد. وضعيت سالها به اين صورت ادامه پيدا كرد، تا اينكه روزي اتفاق وحشتناكي افتاد. قدرت يكي از گوسفندان را به جرم کم شيري و همچنين بي نظمي گرفت و حسابي كتكش زد. گوشهايش را بريد، سمهايش را درآورد و با اينكه هوا سرد بود پشمهايش را زد و او را به مدت11 شبانه روز در سرما نگه داشت و آنگاه چشمان گوسفند را از کاسه درآورد و گردنش را زد و او را جلوي گرگها انداخت تا او را در جلوي همه گوسفندان بخورند. رعب و وحشت و ترسِ بسيار زيادي گوسفندان را فرا گرفت، همه به خودشان مي‏لرزيدند و مي‏ترسيدند كه مبادا با آنها چنين كاري بشود، شبها در طويله همه ساكت مي‏نشستند و از ترس تا صبح خوابشان نمي‏برد. قدرت به همين كار بسنده نكرد و براي اينکه اين کار بار ديگر تکرار نشود، بعضي از گوسفنداني را که احتمال داشت در آينده کم شير شوند گرفت و آنها را از گوش آويزان ‏كرد و دمشان را آنقدر مي‏كشيد تا اينكه يا گوششان كنده مي‏شد و يا دمشان. حتي بعضي اوقات آنها را از زبانشان آويزان مي‏كرد كه در اين صورت زبانشان از حلقوم بيرون كشيده مي‏شد. يا اينکه بعضي از روزها به چوپانش دستور مي‏داد تا گوسفندها را به محل بي آب و علفي ببرد و تا شب آنها را آنجا نگه دارد تا آنهايي را که ممکن است اعتراض مي کنند و ممکن است در آينده بر ضد "قدرت" آشوب کنند شناسايي شوند و سريعاً کارشان را يکسره کند، که البته معمولاً هيچ گوسفندي از ترس قدرت جرات حرف زدن را نداشت و همه‏شان همواره سرشان به زير بود و دعا مي کردند که قدرت روزي بميرد و از اين وضعيت خلاص شود. خلاصه اينکه هر چه قدرت بيشتر قدرتمندتر مي شد و بيشتر به گوسفندها فشار مي آورد گوسفندها هم سر به زيرتر مي‏شدند و سعي مي کردند تا در چراگاه بيشتر بچرند تا بتوانند شير بيشتري براي قدرت درست کنند تا شايد قدرت از آنها خوشش بيايد و کاري به کارشان نداشته باشد. و البته قدرت هم که اين وضعيت را مي ديد آنها را بيشتر اذيت مي کرد.

روزها يکي پس از ديگري سپري مي شد و هر چه قدرت بيشتر قوي تر و حريص تر مي شد، گوسفندها هم ضعيف تر و قانع تر مي شدند، تا اينکه يک روز يکي از گوسفندها که از نظر هوش و معلومات از گوسفندهاي ديگر بالاتر بود و وضعيت را بهتر تجزيه و تحليل مي کرد و مشابه اين شرايط را در کتابهاي تاريخي زياد خوانده بود و شبها در طويله به جاي اينکه مانند بقيه به اين فکر باشد که چه کار کند تا قدرت از او راضي باشد، گوشه‏ي خلوتي پيدا مي‏کرد مي‏کرد و در آنجا مطالعه ميکرد و به فکر آزاد شدن از دست قدرت بود تصميم گرفت مثل کتابها گوسفندها را بر ضد "قدرت" متحد کند. بنابراين براي اجراي برنامه اش ابتدا تصمييم به تحليل و روشن کردن وضعيت براي گوسفندهاي ديگر کرد و هر روز همانطور که به ظاهرسرش به زير بود و مانند بقيه مشغول چريدن بود به دو سه تا از گوسفندها نزديک مي شد و دور از چشم چوپان و سگها با آنها حرف ميزد تا شايد به فکر فرو روند و با او در اجراي تصميمش متحد شوند که البته روز هاي اول هيچ نتيجه اي نمي گرفت(روزهاي اول که چه عرض کنم، ماه هاي اول هم هيچ نتيجه اي نگرفت. راستي خوب شد يادم اومد اين گوسفند زرنگ و انقلابي اسمش "تقلا" بود) اما "تقلا" نا اميد نمي شد و همچنان مشغول توضيح ايدولوژيهايش براي گوسفندها بود و هر روز چيزهاي بيشتري به گوسفندها مي گفت تا اينکه يواش يواش توانست مغز از کار افتاده آنها را برگرداند و مجبورشان کند تا فکر کنند و حرفهايش را باور کنند و او را در اجراي تصميماتش ياري کنند. به هر حال روز به روز بر تعداد انقلابيون افزوده مي شد، البته بايد بگويم "تقلا" کاملاً مخفيانه کار مي کرد و نمي گذاشت قدرت از موضوع بويي ببرد چون در غير اينصورت قدرت ترتيب همه گوسفندها را مي داد. به مرور زمان که تعداد گوسفندهاي سر عقل آمده به حد نصاب رسيد؛ "تقلا" آنها را براي بخش دوم از برنامه اش آماده کرد يعني گوسفندها را براي حمله تعليم مي داد به اين صورت که روزها به بهانه بازي کردن نحوه جفتک پراني و استفاده از شاخ براي سوراخ کردن شکم دشمن را به آنها ياد ميداد و همچنين به گوسفندها ياد مي داد که چگونه از دم هاي سنگينشان براي ضربه زدن به کله‏ي سگ هاي "قدرت" استفاده کنند. شب ها هم به آنها فوت و فن عمليات اطلاعاتيِ مخفي کاري مي آموخت و اينکه چطوري در حالي که مشغول چريدن هستند با هم حرف بزنند و به چوپان و سگ ها نزديک شودند و از آنها اطلاعاتي در مورد آدرس خانه قدرت و تعداد نگهبان ها و سيستم آژير خطر خانه‏اش و ...  بدست بياورند.

حدود يک سالي طول کشيد تا اينکه "تقلا" گوسفندها را براي عمليات انتهايي آماده ساخت و در اين مدت تقلا سختي هاي زيادي کشيد و تقريباً مي توانم بگويم که پدرش در آمد. اما به هر حال فکر مي کرد ارزشش را دارد. شب قبل از عمليات بود؛ اين را به همه گوسفندها گفته بود و همه گوسفندها خود را براي فردا آماده کردند؛ دمشان را تقويت مي کردند و البته تيز کردن سم هايشان را هم فراموش نکردند. سپيده دمان که خورشيد از مشرق زمين طلوع کرد گوسفندها هم پر قدرت تر از هر روزي خود را براي نبردي سخت و خونين آماده کردند و همه با صورتي شاد و اميدوار در پي کسب پيروزي بودند؛ همه چيز مهياي نبردي سنگين بود. تقلا پرچمي را که داراي زمينه اي قرمز و عکس پشم گوسفندي در وسط آن بود بر فراز طويله بر افراشت و فرمان حمله را صادر کرد. بلافاصله سيل گوسفندان خشمگين از در طويله خارج شد و همگي بعد از به هلاکت رساندن چوپان و سگ هاي پاسبانش به سوي خانه "قدرت" روانه شدند؛ طولي نکشيد که به ويلايش در بالاي تپه رسيدند و او را در حاليکه روي صندليش نشسته بود و داشت به سيگارش پک مي زد ديديند. همگي عزمشان را جذم کردند تا با يک ضربه سم او را از پا در آورند. داشتند به طرفش حمله مي کردند که ناگهان فريادِ "حمله کنيدِ قدرت " آنها را سر جايشان ميخکوب کرد چون در اين هنگام لشکري به اندازه تعداد پشکل هاي داخل طويله از گرگ هاي جنگل در برابر ديدگانشان ظاهر شد. با ديدن اين گرگها که به فرمان قدرت داشتند به طرفشان حمله ور مي شدند ترس سراسر وجودشان را فرا گرفت طوري که حتي حرف هاي انرژي بخشِ "تقلا" هم کاري از پيش نبرد و نتوانست گوسفندها را به جنگ با گرگها وادارد. در همين هنگام گرگها نزديک شدند و با دندانهاي تيزشان هر گوسفندي را که در برابرشان ميديدند تکه و پاره مي کردند و تعداد بسياري را هم به اسارت گرفتند و تحويل "قدرت" دادند که تقلا هم جزو اسرا بود. بعدها گوسفندها فهميدند که در بينشان جاسوس وجود داشته است و خبرها را به قدرت داده بود و قدرت هم تصميم گرفته بود گوسفندها را براي هميشه ساکت کند و براي اين کار به گرگهاي جنگل وعده داده بود که اگر بتوانند گوسفندها را شکست دهند جنازه ها را مي توانند براي خودشان بردارند و به اين ترتيب انقلاب گوسفندها را براي هميشه خاموش کرد طوري که ديگر هيچ وقت هيچ گوسفندي نتوانست ضربه ي روانيِ اين شکست را فراموش کند و تا ابد هيچ گوسفندي به فکر قد علم کردند در برابر هيچ اربابي را نکرد و بدين گونه بود که تا به امروز گوسفندها سر به زير باقي ماندند و آيندگان همواره از گوسفند جماعتان به عنوان موجوداتي سر به زير و بدبخت ياد کردند...

***

سالها از اين ماجرا گذشت؛ روزي پستچي محل مي خواست نامه اي را که براي قدرت پست شده بود برايش ببرد، تا دم در خانه قدرت رفت اما هر چه زنگ در را به صدا در آورد کسي در را باز نکرد بنابراين مشکوک شد و سريعاً پليس 110 را در جريان گذاشت و مامورين بلافاصله خود را به محل اعزام کردند و با شکستن در، وارد خانه‏ی "قدرت" شدند اما در کمال تاسف ديدند که "قدرت" دار فاني را وداع گفته است و يادداشتي را هم در کنار خودش به جا گذاشته است که مذمون آن به دين گونه بود:

گوسفندهاي عزيزم، مرا ببخشيد...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

1- کی نمیره؟

الف- صدرنژاد از دانشگاه               ب- نخ تو سوزن         ج- موش تو سوراخ              د- بی عدالتی از جهان

 

2- شجاع ترین موجود روی کره خاکی؟ 

الف- حلزون                                                                ب- هرکول

ج- گزینه الف و ب غلط می باشد.                                      د- برادر پوریا نباتی احمدی

 

3- چطوری میره؟

الف- با ادامه تحصن                    ب- با تُف             ج- با بستن جارو به دُم           د- با اسلام

 

4- کدام گزینه در زمان تحصن بیشتر اوضاع را آرام می کند؟

الف- فاین تذهبون                                                          ب- در دست اقدام است                        

 ج- ان الله مع الصابرین                                                  د- شرکت در هر تحصنی حکم زنا را دارد

 

5- جمله گهربار (شرکت در هر تحصنی حرام است) از کیست؟

الف- دبیر جامعه                                   ب- پوریا                          

ج-  دکتر ارجمندی                               د- به علت مسائل امنیتی این گزینه تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد!!!!

 

6- این سخن پرمغز را چه کسی در وصف دانشجویان در دیدار با معاونین و مشاورین وزیر ایراد نموده است؟

" به غیر از من و عماد جون، همه دانشجویان قشر خاکستری هستند."

الف- پریوش                                     ب- مهوش                

ج- مهین تاج                                     د- محسن منصوری (عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی)

 

7- کدامیک از جانداران زیر برای تقویت بنیه دانشجویان مفیدتر است؟

الف- گوشت گاو            ب- گوشت بز            ج- گوشت گوسفند                       د- گوشت حلزون

 

8- "غیرت" را در چه عملی بیابیم؟

الف- ساختن اتاقک شیشه ای                                        ب- اجباری کردن چادر در دانشگاه

ج- گشتن کیف خواهران                                               د- همسایه نمودن خواهران با کارگران افغانی در خوابگاه

 

9- رئوفترین پدران؟

الف- پدر خوانده (1)           ب- پدر خوانده (2)       ج- پدر خوانده (4)           د- دکتر صدر نژاد

 

10- به کجا چنین شتابان       سلطانی از صدر نژاد پرسید.

الف- به هر آن کجا که باشد به جز این دانشگاه، دانشگاهم

ب- دل من گرفته زین جا هوس سفر دارم

ج- برسان خدا حافظی ما را به بسیجی ها به جامعه ای ها

د- به وزارت، به پست بهتر

 

11- "ادامه دادن یا ندادن، مسئله این است". مربوط به کیست؟

الف- شکسپیر             ب- شب های برره       ج- پاپیون       

د- دانشجویان دانشگاه شهید رجایی

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

بشنو از دانشجو چون تحصن می کند

از صدر نژادها شکایت می کند

تحصن چاره‏ی هر که از رئیسی برید

شعارهایش شعارهای او درید

تحصن حدیث راه پر خون می کند

قصه های عشق هفتاد و هشتی ها میکند

به غیر از تحصن راه چاره که دید

به غیر از تحصن استعفا را که دید

هر کسی از ظن خود شد یار تحصن

هر کسی برای منافع خود خیانت کرد به تحصن

تحصن گیر و دار زیاد دارد بلام

تحصن را ادامه باید داد و والسلام...

مولانا دانشجوی متحصن

 

جشنواره بهاره فیلم حلزون بلورین

افتتاحیه این جشنواره دوشنبه شب ( 22/1/85) در خوابگاه پارک هتل برگزار شد و تا کنون که روز دوشنبه (29/1/85) است ادامه دارد. تاکنون فیلم های زیر اکران شده اند که به شدت مورد استقبال قرار گرفته اند.

1-   حلزون ها هم پرواز می کنند.

2-   دیشب باباتو دیدم، حلزون.

3-   حلزون در هشت دقیقه.

4-   زمانی برای مستی حلزون ها.

5-   دو حلزون با یک ژتون.

6-   حلزون خورها به بهشت نمی روند.

7-   من حلزون، 15 سال دارم.

8-   نان، حلزون، سرویس رایگان.

9-   حلزون چرانها( برنده جایزه اسکار)

 

 

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخی را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد. پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ،

 

 

 يك عمل جسورانه كافيست .

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

آموخته ام

چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.


آموخته ام

كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .


آموخته ام

زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .


آموخته ام

كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .


آموخته ام

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.


آموخته ام

دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.


آموخته ام

كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .


آموخته ام

كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .


آموخته ام

كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .

 

آموخته ايم

كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

ای به قربانت برم دکتر جان شما چقدر خوب و مهربان و سوسک دوست هستید، نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم، که انقدر به فکر ما هستید، دکتر جان از وقتی شما سر کار آمده اید، شکر خدا همه چیز خوب ومنظم شده است و همه ما سوسک ها در رفاه کامل زندگی می کنیم طوری که در عرض این یکی دو سالِ اخیر، 11 کیلو وزن اضافه کرده ام و وضعیت آنقدر به عیالم می سازد که در عرض کمتر از یک سال 11 هزار بچه زاییده است که همگی آنها هم در سلامت کامل به سر می برند و روز به روز بزرگتر و هیکلی تر می شوند. آقای دکتر نمی دانم از کجا شروع کنم و از کدام یک از کارهای خوبتان برای سوسک ها حرف بزنم. شما که آمدید، کیفیت غذاها ماشاءالله 11 برابر شده است، غذاها آنقدر خوب و خوشمزه شده اند،که از خوردنشان هیچ وقت سیر نمی شویم و من دو سه روز پیش به همه فامیل‏هامان در فاضلاب‏های شهر زنگ زدم و آنها را از جایی که هیچ فاضلابی به گرد پایش نمی رسد باخبر کردم که البته آنها اول باورشان نمی شد اما من مقداری از غذاهای اینجا را برایشان بردم که البته همه‏شان خوششان آمد و بار و بندیلشان را جمع کردند و آمدند پارک هتل. اما چون اینجا برای همه‏شان جا نبود، من هم از همان کارهایی که شما انجام میدهید انجام دادم ، سوسکها را به دو دسته‏ی پسر و دختر تقسیم کردم و بانو سوسک ها را فرستادم "هروی".دکتر جان، چون می دانم ما اینجا ماندگار می شویم، برای اینکه شما را از وضعیت خودمان مطع سازم، با دیگر اهالی شهرمان صحبت کردم و تصمیم گرفتیم یک شورای صنفی سوسکی اینجا تاسیس نماییم، که هر وقت شرایط در اینجا برای سوسکها بد شد، به شما اطلاع بدهد، که البته میدانم چون شرایط با این وضعیتی که شما در پیش گرفته اید هیچ وقت بد نمی شود، این شورای صنفی سوسکی زیاد کار بخصوصی انجام نمی دهد، فقط گفتیم احیاناً، خدای ناکرده اگر این دانشجوهای مزاحم و مفت خور خواستند از این غذاهای خوابگاه نخورند و خودشان غذا درست کنند، آن وقت شورای صنفی مان دست به کار می شود و مانع از خرابکاری های بیشتر می شود. اما تصدقِ آینده‏نگری‏تان بروم، که شما فکر اینجایش را هم کرده اید و نگذاشتید به ما سوسکها بد بگذرد، چون از وقتی قیمت بلیط سرویس ها و خوابگاه و دیگر امکانات به اصطلاح رفاهی دانشجویی را بالا برده اید، این دانشجوها دیگر پولی برایشان نمی ماند که ژتون بخرند چه برسد به غذای بیرون. فقط بعضی وقتها که مهمان پدر سوخته ای برایشان می آید می روند و از بیرون برایش یک چیزی سنبل می کنند و به خوردش می دهند که ما سوسکها نمی توانیم آنرا بخوریم و مجبور می شویم یا گرسنه بخوابیم و یا اینکه برویم پیش سوسکهای همسایه مان و از غذای آنها میل کنیم. ولی بنده یِ سوسکِ حقیر فدایتان بشود، این اتفاق ها خیلی کم پیش می آید؛ آخر از وقتی که این آقای حضرت  را آورده اید، این مشکل ما را حل کرده است، چون دیگر نمی‏گذارد میهمانی بیاید اینجا و وضعیت ما خراب بشود.

دکتر جان چند روز پیش پسر عمویم که خانه شان در دانشگاه است به من خبر داد که دانشگاه از خوابگاه هم بهتر است، چون هم می توانیم از غذاهای خوب سلف بخوریم و هم قیافه ی نحس این دانشجوها را نمی بینیم و از همه مهمتر اینکه می تونیم روی ماه شما را از نزدیک ببینیم و حتی می توانیم آنجا سواد هم یاد بگیریم؛ برای همین هم شورای شهرمان با همکاری"وزارت آموزش و پرورش سوسکی" تصمیم گرفتیم یک انجمن علمی سوسکی از همان هایی که شما دارید، درست کنیم و سوسکهایی را که می خواهندخواندن و نوشتن یاد بگیرند، بفرستیم آنجا و برای اینکه به دانشگاه نزدیک باشند، می فرستیمشان خوابگاه ازگل. فقط امیدوارم غذای آنجا هم به خوبی اینجا باشد که البته هم همینطور است.

دکتر جان، نمی خواهم زیاد وقتتان را بگیرم چون میدانم سرتان به خاطر خدمت به ما سوسکها خیلی شلوغ است، برای همین هم نامه را تمام میکنم، اما قبلاً، از طرف همه‏ی سوسکها  شما را می بوسم و از شما تشکر می کنم که انقدر به فکر ما  سوسکها هستید.

غلام شما:

سوسکِ سوسک زاده اصل سوسک آباد،پسر عبدالسوسک

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت |

دوباره صبحی بشد و با هزار محنت از بستر بگسستم و رخت و لباس برتن بنمودم و نان و آب گرم به زور پایو دست در حلقوم بلا بریختم و عزم مترو بکردم.بسان معمول همراه یکی اط هم رکابانمان بشدمدی و سوار بر واگن سوم بشدمدی و عزم حرکت به سوی خرابت عرفان و مکتب العلوم کردندیم. در مسیر راه با هم بگفتندیم و بخندیدندیدی و چشم اندر واگن اول و دوم بگردانیدندیدیم و به بخت سیاه و مشکی خود بسی لعنتها بفرستانیدندیدیم که ای اناالمکتب اندر چرا تو این چنین پریانی را اندر خود نپروراندیدی و اگر هم بپروراندیدی شکل و شمایلشان بسان رنگ بختمان ببودی و ما اینگونه اندر کف این زرفا بماندیدندیدیم ، پس بنعریدیم و دنیا را بلعنتادیدیم و بنشستیم و زار زار بگریستندیدیم طوری که ساکنان واگن هم جملگی به حال و روز ما بنگریستی و آنان هم زار زار بگریستی. آن طرف تر اندر واگن دو یک نیز خوبان ناز گو ما را نظاره بکردند و قاه قاه جملگی بخندیدند و ناز بکردند بخرامیدندند. به هر حال قطار اندر این احوالات بودی که به ناگاه بانویی بفرمودند"ایستگاه میرداد لطفاً پیاده بشدندی!" به هر مکنتی بود دل از دوستان بکندیدیم و همراه حلب پاره های چهار پا گرد(شهید محلاتی) بشدیم، انگار خداوندگار عالم روز بد فقط اندر احوال ما خلق بکردی که اندر اتوبوس هم مکافات مترو برایمان تکرار بشدندید و من و هم رکابمان باز هم گریان به مقصد برسیدیم.  به هر حال پس از طی بیست فرسخ راه طاقت فرسا تابلوی کوچکی که اندر روی آن بنوشته شده بودندی" مکتب خانه شهید رجایی" پیاده بشدیم بسی با هم رکابمان بخندیدیم که انگار دانشگاه ما هم معروف بشدندی. اندر حلب پاره راهی در ورودی بشدیم، طبق معمول کامیونها و خاوران که به خدمت مکتب خانه ما در امده بودندی مشغول تخلیه طلاب عبم و فضل بودندی. اندر آنطرف نیز فرشته ای، اندر گوش دوشیزگان آیات الهی را زمزمه بکردیدی و بسی هدایت نمودندیدی و بسی حالشان بگرفتندیدی که چرا گیسوان شما پریشان بودی و شلوارتان را آب کوتاه بکردی و چرا چشمان شما گرد بودندی و اصولا چرا دو گوش داشتندی و...   بعد نوبت به ما رسیدندی و چون ما محجب بودندی، طلب کارتی به نام کارت دانشجویی بکردندیدی، من و هم رکابمان هم که این قسم خواسته را اولین بار بودندی که اند زندگانی خود بشنیدندیدیم هر چه پاچه خواری بکردیدندیدنیدنیدنیدم هیچ فایده نداشته بودندیدندیدند یدندیدندی تااینکه هر کدام یک کارت اینترنت 5 ساعته اندر کف آنان بگذاشتندیدندیم و سر سلامت از هفت خوان صدرنژاد بگذشتیم تا به هفت‏هزار‏خون‏دیگرش برسیدندیدندیدندیدندیدندیدندیدندیدندیدندیدندیدندیم...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت |

 

در رابطه با این شخصیت رمانتیک و ملوان کشتی جستجوگران گنج «ارنستو چه‏گوارا»که یک عده قلم به دست مشکوک، مغرضانه دست به تحریف تاریخ زده و از وی یک جهان وطن شمار که طرفدار برابری و برادری توده ها ساخته اند. اما بنده با پژوهش و سر فروبردن در بعضی منابع موثق و غیر قابل انکار تصمیم به رو کردن دست های پلیدی که همیشه هدفشان تعویض واقعیت با حقیقت بوده نموده ام. شما ببینید یک مشت نئولیبرال و محافظه کار راست مزدور جیره بگیر ایادی شیطان صفت در چند گاه نامه صفیر، چقدر پرروبازی در آورده اند که به ماست میگویند سیاه. رو که رو نیست، سنگ سینه چاک دموکراسی پای می زنند. بنده که شلنگ غیرتم داشت می ترکید نتوانستم این جفا در حق تاریخ تمدن بشر از"اینکاها"تا امپراتوری سرد و گرم را تحمل نمایم. پس این چند خط را به رشته تحریر می ریسم.

"چه" در خانواده ای برژوازی و سنتی- مذهبی اما اهل فلم و کتاب، سرزده به دنیا آمد. او در بچگی چون آبله مرغان گرفته بود، خجالتی و کم رو بود و در ضمن کم استعداد نیز بود. مادرش بیماری آسم را بهانه کرد تا ادای مادر(خدا رحمت کند) ادیسون را در آورد و خودش بچه اش را به جای مدرسه در خانه تعلیم دهد تا فردا "چه" هم مثل ادیسون شاه کاری مثل سماور برقی را اختراع کند و این اول ماجرا است.چه بعداً در دبیرستان در همه درسها غیر از ورزش و ادبیات تجدید شد که آن هم چون برای نامه های عاشقانه احتیاج به شعرهای عاشقانه‏ی مولانا داشت، نمره گرفت.البته یکی از هم کلاسی های چه که قبلاَدر اسناد CIA خواسته نامش فاش نشود، گفته بود که چه مرتباً این شعر «زرنگ کلاس منم» را در سر کلاس ادبیات زمزمه می کرد.بعد از مدتی که در اثر فشار خارجی و استبدادِ دولتِ دست نشانده‏ی" پرون"کنکور حذف شد، چه به راحتی خوردن یک چیتوز وارد دانشگاه شد.رشته پزشکی را فقط به توصیه معشوقه اش "آلدیا" و برای راضی کردن پدر آلدیا هنگام خواستگاری انتخاب نمودادامه از صفحه قبل ...

آنچه از ظواهر امر پیدا است در این سالهای دراز عاشقی چه تحصیلات پزشکی عمومی و تخصصی را پوست را تمتم کرد. حتماً می پرسید چطوری چه که lazy بود، تخصص گرفت. از لحاظ آسیب شناسی خیلی راحت می توان این قضیه را توجیه کرد، ایشان با التماس و رشوه و تهدید(  که البته این خود یکی از ریشه های پیدایش خشونت و گنگستر بازی وی در آینده شد) و همچنین تعریف شوربختی خویش از دست پدر آدیا، دل استادها رو می آورد و نمره میگرفت و واحدها را پاس می کرد .

اما مع الاسف با این وجود این امر موثر واقع نشد و آخر سر مجبور به فرار به مکزیک شد. اما چه در مکزیک بازارش کساد بود و آن استقبالی را که مردم آرژانتین از جراحی بینی میکردند در مکزیک خبری نبود. بنابر نقل بعضی از همسایه های محل، یک روز سر وصدای زوج جوانی که محله را روی سر خود گذاشته بودند، باعث یک بحران بزرگ روانی(شما بخوانید افسردگی) در زندگی چه می شود.ماجرا از این قرار بود که یک روز خبر فوت عمه آلدیا به آلدیا رسید، آلدیا ضمن ناراحتی به چه می گوید"بیا برویم مجلس ترحیم آن خدا بیامرز، در ضمن می تونیم با پدر هم آشتی کنیم (ضمناً باید خاطر نشان کرد که قرارهای آلدیا و چه از ترس ماموران انتظامی در خانه‏ی وی صورت می گرفت) . اما چه می گوید:"عمراً، چرا وقتی که دائی من مرد، تو گفتی : من دیگه عمراض روم بشه به اونجا برگردم" . اما آلیدا روی دنده لج افتاده بود و چه هم از او بدتر. عاقبت آلدیا تصمیم به ترک چه گرفت[مورخان در مورد مقصد آلدیا مختلف القول هستند] چه بعد از دو سال زندگی در غربت و شکست عمیق عشقی‏اش دیگر روی برگشتن به خانه را نداشت. الته باید در این جا این نکته را یادآور شوم که در خانواده چه زن ساالاری حاکم بود و پدر چه مرد زن زلیلی بود و علیرغم میل زنش موافق برگشتن چه به خانه بود، اما به خاطر مخالفت مادر چه [این مخالفت هم به دلیل هم طبقه نبودن خانواده آلدیا از لحاظ مالی و هم کاندید بودن دختر خواهرش برای وصلت با چه بود] او ه ممخالفت کرد.

یک شب که چه مشغول نواختن کمانچه‏ی اسپانیایی بود[ از فرط ناراحتی تا سه شب در حال خودش بود ] دلش هوای یک سیگار برگ کرد، پس از خانه بیرون زد اما همه دکه ها بسته بودند. به دنبال یک کیوسکی یا دست فروشی(که هم زمان نگهبان مغازه ها هم بود) گشت  تا اینکه خوشبختانه از دور آتش سیگاری را دید، چه که خیلی توی کف سیگار بود تا دَم دست فروش با کله دوید:

-آقا بخشید سیگار برگ دارید

-نه فقط بهمن ایرانی داریم

بعد از روشن کردن سیگارش به ور انداز کردن دست فروش پرداخت، یک کت سبز آمریکایی  با ریشی بلند و یک کلاه سربازی که برخلاف کلاههای مکزیکی کوچک بود. معلوم بود که او هم خارجیه، بعد از گپ دوستانه با دست فروش بعداً فیدل کاسترو از آب درآمد، شروع به طرح مسائلی کردند.

چه توی فکر فرو رفت. فیدل پرسید :" چیه؟ چرا ساکتی؟"

چه: سکوتم از رضایت نیست، دلم پر از شکایته؟

فیدل: میدونم زندگی سخته! بازار دست یک عده خر پوله ، ما فقط باید نگاه کنیم صحنه نمایش را که بعضی جاها کمدی! بعضی وقتها رمانتیک. آنوقت یاد خال لب لیلی یا اینکه یاد تنهایی و بی کسی خودمون می افتیم.

چه: آره! این چه زندگی کثافتیه! ما اصلاً همیشه احساس فقر رو با حرام زادگی یکی می دونم.

فیدل: آه! یا مریم مقدس! تو حق ناشکری نداری! من کمکت می کنم.

چه: بسه دیگه! فردین بازی در نیار

فیدل: من از لحظه ای که دیدمت، فهمیدم که پایش رو داری. حالا برات بگم، من یه نقشه گنج قدیمی رو از یه جا گیر آوردم که مربوط به دوره اولین مهاجران اسپانیایی زمان کریستف کلمبه

-حالا این نقشه لعنتی کدوم جهنمیه.

فیدل: یا عیسی مسیح! بازم تو ناشکری کردی. اگه اینجوری باشه، قضا و قدر علیه ما می شه.

چه:بسه دیگه. اون کجاست؟

فیدل: کوبا. ما می تونیم با پیدا کردن چهار پنج نفر پایه‏ی دیگه، به گنج برسیم...

 

... و این گونه بود که بعداً با تبلیغات منابع صهیونیستی و امپریالیستی، جریان یک عده جستجو گر گنج را وارونه کردند...

 

تاریخفسکی

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت |

بنا به شرایط اجتماعی و فرهنگی و تفکر علنی، در بین مردم وجود داشت که قبولی در کنکور، یعنی خوشبختی؛ ما هم با این تفکر بزرگ شدیم.

وقتی به سال سوم دبیرستان رسیدیم، تمام فکر و ذکرم شد کنکور، تمام آرزوهایم را در کنکور خلاصه کردم. گفتم اگه قبول نشم باید خودمو بکشم. خیال می کردم دانشگاه یعنی همه چیز، بلوغ فکری، رشد اندیشه و متحول شدن و علم و فناوری...

فکرهای عجیب غریبی در ذهنم بود فکر میکردم اگه دانشگاه قبول شوم از نظر علمی رشد می کنم. از نظر فکر رشد می کنم.از نظر ... رشد می کنم. از نظر روابط اجتماعی رشد می کنم. رباط می سازم، فلان ماشینو می سازم، فلان چیز رو اختراع می کنم...

بعد از یک سال خرخونی و بی خوابی و خستگی کنکور دادیم و جواب مرحله اول کنکور اومد، بعد تعیین رشته کردیم و زد و شانس ما خورد و قبول شدیم. مهندسی برق دانشگاه تربیت شهید رجایی(البته به آموزش و پرورش). وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم نه بابا همون دبیرستان خودمونه، فقط مختلط شده(کاش اون رو هم نداشت) از همون اول با دیدن وضعیت شلخته دانشگاه از شور و شوق اولیه کم شد. بعد از گذشت هر روز با دیدن نقاط منفی، از شور و شوق ما کاسته می شد. وضعیت دانشگاه، خوابگاه، اتاق اساتید، غذا و از همه بدتر دانشجویانی که به فکر نمره گرفتن و پاس کردن درس ها بودند. همه و همه باعث شد شور وشوقمون در همان ترم اول به صفر برسد. البته به لطف مسئولین دانشگاه، از رئیس گرفته تا معاونین و مسئول خوابگاه و نگهبانان دم در، دید منفی روز به روز بیشتر می شد.

حالا پس از 3 ترم که اینجام حس می کنمم که چقدر پرت بودم و وقتهای طلایی خودم رو الکی در چه جای مضـ.... صرف می کنم و الان می فهمم که معنی این جمله واقعاً چیه:

 

پندار با واقعیت خیلی متفاوته                                             مدرسمون یادم می‏آد دیوارای بلندی داشت

اما منو حتی یه بار توی خودش قرار نداد                            دلم مثل یه بادبادک از رو دیوارا می پرید

فراش پیر مدرسه به گرد پام نمی رسید                            فردا ولی ناظممون بغضم رو می شکست تو گلوم

خط های خون مردگی رو رو کف دستام می کشید             صدای گریه ام رو گوشهای او نمی شنید

برپا بگو ای مننمن برجانشستنت بسه                              از رو دیوار بپرید مدرسه مثل قفسه

حالا بزرگ شدم ولی دیوارا باز دور منن                           باز من برای هر فرار ترکه به دستام میزنن

برپا بگو ای منمن آخر جاده روشنه                                  ترکه‏ی خیس آلوبالو یه جای قسه می شکنه

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت |

سرمقاله

فردا(16 آذر) جشن تولد یک سالگی گزینه 11 است. البته تا جایی که خاطرم هست، پارسال 16 آذر، دوشنبه بود. اما نمیدانم چرا امسال چهارشنبه شده! مثل اینکه تاریخ هم قاطی کرده!  دیگه این روزا همه یه جورهایی قاط زدن، تاریخ هم یکیش! به هر حال در چنین روزی بود که ما عرض اندام کردیم و قدرتمان را به جهانیان نشان دادیم و لرزه براندام مستکبران شرق و غرب و شمال و جنوب و ... انداختیم. یک سال پیش در چنین روزی گزینه 11 متولد شد و به همین مناسبت، در اینجا می خواهم تعدادی از مناسبت های این روز فرخنده را از صفحات تیره‏ی تاریخ بیرون بکشم:

11 میلیون سال پیش در چنین روزی دنیا خلق شد.

111 هزار سال پیش در چنین روزی" نیزه"‏اختراع شد.

11هزار‏سال پیش در چنین روزی آتش هم اختراع شد.

411سال پیش در چنین روزی  کریستف کلمب آمریکا را کشف کرد و 111سال بعد در همین روز رنسانس شد  و111سال بعد در چنین روزی فرانسه انقلاب کبیر کرد  ، 11 سال بعد ناپلتون اروپا را فتح کرد و111سال بعد نفت (بلای جان ما) در ایران کشف شد ،11سال بعد درهمین روز جنگ جهانی اول شروع شد و بعد از3  سال و11ماه در همین روز تمام شد وبعد از 11 سال هیتلر در آلمان به قدرت رسید و بعد از 11 سال با حمله به لهستان جنگ جهانی دوم را آغاز کرد و بعد از 11 سال تمام شد و 11 ماه بعد جنگ ولرم آغاز شد و  11 ماه  بعد دقیقاً در همین روزدر ایران کودتا شد و 22 سال و 11 ماه و 11 روز بعد در ایران انقلاب شد و 11 ماه بعد جنگ ایران و عراق شروع شد و پس از 7 سال و 11 ماه و 11روز تمام شد و 11 سال بعد اصلاحات تمام شد ، بعد از11  ماه اسلاحات شروع شد و 11 ماه بعد در همین روز گزینه 11 متولد شد و 11 ماه پیش ، 11 ماه مانده بود تا چنین روزی بیاید. و تا 11 روز دیگر به امید دیدار...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

خبر نگار گزینه 11:

به محض باخبر شدن از درگیری شدید بین مدیر مسئول گ-11 و دکتر سلطانی، به سرعت خودمون رو به محل درگیری رساندیم. در حالیکه 4 نفر ایشان (مدیر مسئول) را گرفته بودند و داد میزد:" ببین دُکی! یا فاکتورم رو نقد می کنی یا پولم رو از حلقومت مکشم بیرون."

دکتر سلطانی : عمراً.

یکی از اعظای هیئت تحریریه: بگیریدش، نزارید خین و خین ریزی بشه.

مدیر مسئول نشریه پلاک 53( ارگان جامعه اسلامی):مو اگه بمیروم هم نمی‏زاروم فاکتورها نقد بشه( که البته کسی جدی نگرفت).

مدیر مسئول:آخر چرا، آدم آتیش می گیره اینها رو می شنوه.

دکتر سلطانی: اَوت پوت نشریه‏ات خوراک من نیست.

در این گیر و دار بود که ما سعی کردیم خودمان را به مدیر مسئول برسانیم و از ایشان چند سوال حیاتی بپرسیم.

-آقای مدیر مسئول هدف شما از این نشریه چیست؟

مدیر مسئول: هر چی هست، خوراکی نیست.

-                      نظر شما در حقوق بشر در بورکینا فاسو چیه!؟

[مدیر مسئول در حالیکه بال بال میزد و جمعیت رو کنار می زد، سرش را به طرف ما برگرداند]: آقا جان، چند دفعه بگم، این مشکل آلودگی هوای دانشگاه حل نمی شه. حالا برو تا ببینم چه خاکی می تونم به سرم بریزم تا مشکل حقوق شما رو حل کنم.

ناگهان یکی از حضار داد زد: در هست، چیزی هست که در نیست، نیست. و همه گفتند هورا.

و در همین هنگام فرد مشکوکی از کنار جمعیت رد شد و زیر لب جمله ای گفت که فقط ما شنیدیم:"11 روز دیگه همه چیز درست می شه".

سپس بلافاصله ما به سمت دکتر سلطانی رفتیم تا چند سوال از ایشان بپرسیم ولی چون دیدیم هیچ لزومی نداره، پشیمون شدیم.

درگیری در حال اوج گرفتن بود که ناگهان صدایی که از پشت بلندگو شنیده می شد همه را ساکت کرد:"متفرق شید"...

***

هنوز از تعداد کشته ها و زخمی ها گزارشی دریافت نشده، اما به نقل از برخی خبرگزاری ها رئیس دانشگاه اعلام حالت فوق العاده کرد(نیست که قبلاً نبود) و طی بیانه ای اعلام داشت:"پول بی پول، حتماً باید بحث به منطق کشیده بشه"( منظور منطق الطیر عطار می باشد).

و درست بعد از انتشار و اعلام وضعیت منطقی همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.

 

اگر شیری، اگر ببری، اگر گـور     سرانجامت بود جــــــا در ته گور

تنت در خاک باشد سفره گستر   به گردش مار و موش و عقرب و گور  (پدر طاهر لخت)

 

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

اولاً که تو اگه نمی خوای درس بخونی چرا بچه های مردم را از راه به در می کنی. تو کار خودت را بکن چه کار به دیگران داری ، اصلاً یاشار دوست داره بره تو پیست، تو سختته هیچ کس باهات حرف نمی زنه.حالا اگه این ترم این بچه های بی زبون مشروط شدن، اونوقت باید بگن تقصیر تو بود و تو هم حق اعتراض نداری( شوخی کردم، جداً که راست میگی یه کم هم تقصیر استادا است که این همه تکلیف می دن به بچه ها آدم احساس می کنه اومده مهد کودک. جریان پیست اینکه چون ما اصولاً بچه های باادبی هستیم و مامانامون گفتن هیچ وقت حرف های بی ادبانه نزنین، ماها هم نشستیم و فکر[!] کردیم، یعنی فکرهامون رو گذااشتیم رو هم[آها] و واژه‏ی پیست اسب سواری را به جای اصطلاح بی ادبانه "خر زدن" انتخاب کردیم.)

خوب شد خودت میدونی که حرف های بی تربیتی می زنی، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.  تو از کلاته حرف می زنی، تازه کلاته‏ی تو که در مقابل محل زندگی من  چیزی نیست، اصلاً این دو تا قابل قیاس نیستند. اینقدر این تنوع افکار در کشور ما زیاد است که به تازگی من به فکر افتادم  که یک نمایشگاهی از این درست کنم و بازدیدش هم برای عموم کشورها(افراد) آزاد و بدون هزینه باشد تا بیان و این نعمت ها رو ببینن و اینقدر هی از خودشون تعریف نکنن. یه کم از ما تنوع طلبی رو یاد بگیرن. نمیدونم این ها چرا هیچی حالیشون نیست . هیچ وقت نمی خوان از ما چیزی یاد بگیرن واسه همینه که انقدر عقب مانده ان.

دل من می سوزد که              

       قناری ها را پربستند    

             و پر پاک پرستوها را    

                      بشکستند   و کبوترها را 

                                                    آه کبوترها...

یا حق- دانشجوی تازه وارد از دیار پر مهر خوزستان

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

عزیزان من مسئله کلاس نرفتن مهم است؛ مسئله کلاس نرفتن را جدی بگیرید؛ اخیراً به گوش بنده رسیده که یک دانشجوی خائنِ نقاشی کِش، روز چهارشنبه، که قرار شده کسی سر کلاس "کنترل" نرود، سر کلاس رفته است. آخر پیمان کیان پور! به کجا ؟ به کجا می  روی تو؟ با چه رویی دانشگاه می آیی؟ بنابرین عزیزان من مسئله کلاس نرفتن را جدی بگیرید. بترسید از دانشجویان.

 

 

اين کافور چيست که عالم همه ديوانه اويند

جمله شعار زوصفش همه شعرها گويند:

اي يار من هر که دارد تو را در ملک خويش

دلدار من دشمنان را جرات نباشد کردار پيش

بريزم دانه اي را و بنگرم اندر خانه با ديش

جهاني را که در آن نباشد جز اينش هيچ بيش

زدنيا کَس نماند جز من و کافور و ملک و ريش

که اصل دنيا بر همين باشد: مار و دندان و موش و نيش

                           "قاز قازوف"

 

 

بوده است خري که دُم نبودش

روزي غم بي دٌمي فزودش

در دُم طلبي قدم همي زد

دُم مي طلبيد و دَم نمي زد

روزي نه زِ روي اختياري

بگذشت ميان کشتزاري

دهقان مگرش زِ گوشه اي ديد

ببجست و زِ او دو گوش ببريد

بيچاره خر آرزوي دُم کرد

نا يافته دُم، دو گوش گم کرد

               " ميرزا  ايرج"

 

 

هیچ ندارم بنویسم، چون هیچ نداریم بخوریم.                                                                                                                                         

                                                                " قاز قازوف"

 

ویل دورانت در باره امانوئل کانت می گوید:" او در باره هر چیزی به دقت پیش از عمل فکر می‏کرد، و به دین جهت در سرتاسر زندگی خود، مجرد ماند و زن نگرفت."

 

مردی که زن دارد به خاطر به دست آوردن پول از هیچ کاری سر باز نمی زند.                                " تالران"

 

در هست چیزی هست که در نیست نیست.  

                                                                         "قاز قازوف"

 

به سراغ زنان که می روید، تازیانه را فراموش نکنید.                                                

                                                                   " نیچه"

به سراغ مردان که می روید، لنگه دمپایی را فراموش نکنید.                                                                " فاطی"

 

اگر می خواهید مسئله ای را به صورت شایعه در شهر بپراکنید، آن را به صورت راز به همسر خود بگویید و به او تاکید کنید که این مسئله را با هیچ کس در میان نگذارد.

                                                         "ضرب المثل ژاپنی"

 

 

 

 

من دانشجو هستم

در علم و صنعت، در امیر کبیر، در خواجه‏نصیر،

در رجانتانامو ...

من اینجا، در میان سرکوب و تبعیض

در میان انبوهی از سرهای در گریبان فرو رفته

ناله ها سر خواهم داد، غم نان اگر بگذارد

استثمار، استثمار، استثمار

غارتگران دلار، غارتگران ژتون

غارتگران بلیط، غارتگران چوق

اینجا دام بردگی را گسترده اند

آری من دانشجو هستم

در ایران

"قاتوفسکی به مناسبت روز دانشجو"

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

اگر می خواهید جایزه بگیرید، بشتابید و هر چه زودتر ثبت نام کنید. جلسه بعدی نوبت شماست که جایزه یگیرید.

به گزارش یکی از خبرنگاران خبری واحد خبر گزینه 11، در یکی از مراسمی که در دانشگاه برگزار شد به تمام کسانی که در سالن بودند جایزه اعطا شد. در ضمن به کسانی هم که از جلو در آمفی تئاتر عبور می کردند، به زور جایزه داده شد. بعد از پایان جلسه زمانی که خبرنگار ما می خواست دلیل این همه بذل و بخشش این نهاد را از یکی از اعضای مرکزی این نهاد سوال کند، او نیز جایزه ای دریافت کرد تا صدایش را در نیاورد. اما بنابر گزارش خبرنگار دیگرمان از یک منبع موسخ ، که نخواست نامش فاش شود، دلیل این همه جایزه را بالا بردن اعتبار این نهاد در بین دانشجویان و مهم جلوه دادن بعضی از افراد شورای مرکزی این نهاد ذکر کرد. دلایل بعضی از افراد هیات مرکزی به شرح زیر است:

1-   من می خواهم مشهور شوم .

2-   بذار همه بگن که من بهترینم.

3-   آینده نگری و دور اندیشی

4-   باید همه بدانند که تعداد معدل الفای این نهاد از تعداد معدل الفای دانشگاه بیشتره( مخصوصاً خانم ها)

5-   اَه دیگه به تو چه...

البته دلایل قوی دیگری نیز از طرف آنها ارائه شد که از ذکر آنها خودداری می کنیم.

زمانی که از محل تامین هزینه این جلسه سوال شد، ابتدا از معرفی منابع خودداری کردند. اما بعد از تفهیم، زبان به اعتراف گشودند و اعلام کردند که از طرف تشکل های زیر ساپرت می شوند:

1-   جیب خود بچه ها

2-   سازمان اوقاف کشور

3-   جامعه کفش فروشان مقیم مرکز

4-   انستیتو پول و خانه دلار

5-   روزنامه کیهان ورزشی

6-   نماینده محترم استان همدان غربی

البته لازم به ذکر است که جدیداً اعضای هیات رئیسه این نهاد تاجر هم شده اند.

پیشنهاد دوستان به هیات رئیسه ایشالا در شمارات بعدی چاپ خواهد شد...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

تازه مدرک کارشناسی الکترونیک رو از دانشگاه گرفته بودم  و چون مشکل سربازی نداشتم ، رفتم به دنبال کار، روزنامه همشهری رو گرفتم و قسمت استخدام رو نگاه کردم. به مهندس الکترونیک نیاز داشتند. زنگ زدم و قرار شد که بریم برای مصاحبه.وقتی وارد شدم مهندس‏های مختلفی از دانشگاه های مختلف دیدم؛ شریف، علم و صنعت، امیر کبیر، تهران و ....  خواستم برگردم ولی روم نشد، نشستم کنار مهندسی که از دانشگاه تهران فارغ شده بود، گفتم :« آقا سلام ، نمی دونی مصاحبه اش چه جوریه؟». گفت:«بیشتر جنبه‏ی تشریفاتی داره، اینا دستور دارن تشریفات رو اجرا کنن تا جوونایی مثل ما امید به پیدا کردن کار داشته باشیم». زیاد به حرفاش گوش نکردم چون به تیپش می اومدکه از اون شِر و وِر گوهای کوچه پشتی باشه؛ کوچه پشتی یه اصطلاح بین ما بچه ها بود که ساکنین افراد چلمن و بی دست و پا و یاوه گو و بطور کل دره پیت تشکیل می دهند. خلاصه بگذریم دیدم در باز شد و گفت:« نفر بعد». پسر بغل دستیم رفت داخل و بعد از مدتی با خوشحالی اومد بیرون. ازش پرسیدم که قبول شدی؟ گفت فکر کنم اره جونم بهم گفتن تا به حال به خوبی شما نداشتیم، هم از لحاظ معدل و هم از لحاظ مدرک دانشگاه و هم از لحاظ خوش تیپی. وحشت همه‏ی تنم را برداشت، با خودم گفتم" چلمن بیچاره! تو که معدلت مسخره ، مدرک هم که نداری، تیپت هم که هیچی ..." توی همین فکرها بودم که شنیدم دارن می گن نفر بعد. با ترس و لرز رفتیم داخل...

- سلام آقا میشه خودتون رو معرفی کنید.

- بله بله، من مهندس رشید لو هستم .

- خوشوقتیم جناب مهندس رشیدلو، شما مهندیسیتون رو از کدوم دانشگاه گرفتید

- من رو که هل برداشته بود گفتم " دانشگاه شریف رجایی"

- مال کدوم شهره ؟

- همین تهران ، لویزان، کنار دانشگاه صنعتی مالک اشتر .

- آها، بله بله، دانشگاه شهید رجایی

من که سرخ شده بودم گفتم"بله شریف رجایی"

- آها! فهمیدم شما لهجه دارید، خیال کردم می گید شریف رجایی؛ دانشگاه شریف رجایی دانشگاه خوب و معتبریه، هر ساله دانشجوهای ممتاز زیادی رو اعزام می کنه به خارج از کشور؛ اساتید معتبر و خوبی داره؛ امکانات خوبی هم داره؛ شنیدم کارگاه های علمی مخصوصی برای هر رشته ای در هر شاخه ای داره و کانون هایی مستقل روانشناسی برای دانشجویانی که افت تحصیلی دارند و ...

پیش خودم گفتم ما رو گرفته و داره ما رو فیلم می کنه، گفتم هر چی باشه تقصیر خودمه، چرا اومدم تو این دانشگاه و مدرک گرفتم... تو همین فکرها بودم که گفت:"آقای رشیدلو خدا رو گواه می گیرم اگه زمان ما این دانشگاه بود من نمی رفتم اروپا برای تحصیل". به چهره اش نگاه کردم ، احساس کردم داره از ته دل حرف می زنه، گرفتم که طرف تو باغ نیست، گفتم "واقعا دانشگاه خوب و معتبری است ، انصافاً در سطح بیت الملل رقابت می کنه."

- راستی مهندس، میگن دانشگاه شما زیر نظر آموزش و پرورشه.

یه لحظه احساس کردم از همه چیز خبر داره و درست تو باغه

- انصافاً دولت، خوب به فکر آموزش و پروشه، این تحسین برانگیزه، راستی شنیدم سالانه میلیون ها دلار خرج مسائل فرهنگی دانشگاه می شه.

پیش خودم گفتم که طرف می خواد اساس ما رو فیلم کنه، ولی یه عادت خوبی که من دارم اینه که هر وقت طرف مقابل ، خالی می بنده و به من هم ضرری نمی رسه، همراهیش می کنم.با خودم  گفتم  با این مهندسی هایی که توی دانشگاه های دیگه هستن محاله که ما رو استخدام کنه، پس برو باهاش حال کن.

- درسته که تیم بتن دانشگاه شما پارسال با هواپیمای اختصاصی رفته بود برای  مسابقه ها .

- بله بله آقا تازه این که  چیزی نیست، تعدادی از استادامون رو هم با هواپیمای اختصاصی از دنشگاه های مطرح دنیا به دانشگاه ما می آرن و در فرودگاه اختصاصی که گوشه دانشگاه است پیاده می کنن.

-  راستی مهندس رشید لو چرا شما نرفتید به خارج من شنیدم هر ساله اکثریت اتفاق دانشجویان شما از مملکت خارج می شن.

- ببینید آقای محترم من یک آدم وطن پرستم، چرا برم خارج کار کنم و از علم من بیگانه سود ببره، من توی همین مملکتم با عرق جبین نون می خورم، حتی اگه نخوان از علمم استفاده کنند

- تحسین برانگیزه حس ناسیونالیستی شما.

- خیلی ممنون جناب

- جناب رشیدلو من خیلی دوست دارم در مورد دانشگاتون بیشتر بدونم(نگاهی به ساعتش انداخت) وقت هم که دارید، الان مهندس کریمی می اد، اتفاقاً مهندس کریمی هم از دانشگاه شهید رجایی فارق التحصیل شده اند و عضو هیئت مدیره هستند.

یک لحظه جا خوردم، کریمی اسمش برام آشنا بود، با خودم گفتم الان می‏آد و با این اقا می شینند و روبه روی ما قاه قاه می خندن ... در باز شد، بله خودش بود، کریمی، ولی عجیب خوش تیپ کرده بود، تا من رو دید بد جوری جا خورد، نفهمیدم چرا نشست روبروی من، سلام کرد، گفت از بچه های شهید رجایی هستید؟ اسمتون رو فراموش کردم ولی چهره تون تو ذهنم مونده. گفتم بله آقای مهندس کریمی، رشیدلو هستم . گفت " بله بله آقای رشید لو خوب هستید، بالاخره شما هم فارغ التحصیل شدید". نگاه کرد به دوستش و گفت" آقای رشیدلو یکی از اون نابغه های به تمام معنا است." با گوشه چشم اشاره ای به من کرد و ادامه داد یادت هست که

گفتم تیم رباتیک ما رو برای مسابقات تحت نام دانشگاه شریف برده بودند، ایشون هم همون سال جزو تیم ما بود و دوباره به من اشاره کرد و سرش رو طوری حرکت دادد که تایید کن، من هم تیز گرفتم که مهندس کریمی قبلا از دانشگاه تعریف کرده. گفتم "آره یادتون هست چه باشکوه بود، من اون موقع ها نمی دونستم چرا دانشگاه ما تحت نام شریف به مسابقات اعزام می شد، شما فهمیده بودید آقای مهندس کریمی؟ گفت:" بله ما می دونستیم، یعنی پروفسور گفته بود که کسی نباید بفهمد دانشگاه شهید رجایی از نظر علمی قویست تا مستکبرین نفهمند آموزش و پرورش ایران خیلی هزینه می کنه و مشغول زیرسازیه! گفتم " نمی دونم چه لزومی داشت دنیا بفهمه دولت ما به آموزش و پرورش بها می ده . ولی فکر می کنم دولت می خواد دنیا رو یکدفعه سورپرایز کنه و بگن که ما چقدر قوی هستیم."

در همین حین آقاهه بلند شدن و رفتند بیرون . مهندس کریمی یواشکی به من گفت این اقا پسرخاله منه، 12 سال اروپا بوده و هیچ اطلاعی در مورد دانشگاه ما نداره، منم خیلی براش خالی بستم، سوتی ندی!

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

 

1- کدام یک از تحقیق های زیر جایزه اسب بلورین تحقیق سال را گرفته است؟(راهنمایی: محقق، دانشجوی دانشگاه رجایی می باشد)

الف- بررسی رابطه بین مسئول جدید خوابگاه و دم کن و سوسک های خوابگاه                                                                 

ب- بررسی رابطه بین عملکرد مسئولین دانشگاه و افزایش مسافران مترو

ج- بررسی رابطه بین سایز سوسک ها و کیفیت غذاها

د- بررسی شباهت های زبان آذری و زبان فرانسوی( تو که منو کشتی)

 

2- از وقتی که  مدیرجدید خوابگاه انتخاب شده، کدامیک از تغییرات زیر بیشتر به خَشم می خورد؟

الف- کم شدن یکی از کامپیوترهای سایت و یکی از خط های تلفن خوابگاه و مدرن شدن تاق مدیر                         

 ب- تغییر نام فن کوئل به دم کن!

ج افزایش جمعیت آماری سوسکها                                                                                                    د- یورش نگهبانان به اتاق ها

 

3- اَوت پوت (out put) این خانوم نگهبان جلو در چیه؟

الف- تغییر شکل دخترهای دانشگاه قبل و بعد از ورود به دانشگاه.    

 ب- نگهبان های دیگه از تنهایی در اومدن

ج- عملیاتی شدن شعار"برادرم حجابت، خواهرم نگاهت"   

 د- اینها رو ول کن، اصلا کُلات کو؟

 

4- وضعیت علمی دانشگاه رو در چه سطحی می بینی؟

الف- ول کن آقا، من کورم هیچی نمی بینم                   

 ب- هر چیزی رو آدم نمی تونه ببینه!

ج- سطح؟چی هست؟                                                                               

د- کار، کارِ این استکبار جهانیه، وگرنه ما نیازی به سطح علمی نداریم.

 

5- پر رونق ترین  قسمت دانشگاه کَدوم یکیه؟

الف- بوفه                      

ب- سلف                              

ج- انجمن های علمی                       

د- WC

6- چرا گزینه 11 زود به زود چاپ می شه؟

الف- چون دلارها(به تعبیر دوستان) با کیف انگلیسی از آمریکا اومده                   

ب- کاغذ ارزون شده         

ج- هیئت تحریریه عاشق شده                                                              

 د- بعضی ها چکمه هاشون رو دادن تعمیر، و گزینه 11 از فرصت استفاده می کنه!

 

7- نام دانشگاه در هزاره سوم؟

الف- دانشگاه تربیت آموزش ابتدایی دبیران                                                              

 ب- دانشگاه صنعتی-مهندسی تربیت دبیران ابتدایی رجایی

ج- دانشگاه دبیرانِ شریفِ خواجه امیر                                                                    

د- مهد کودک رجایی و دوستان

 

8- وقتی مهمون بخواهد بیاید خوابگاه چی می شه؟

الف- میزبان می ره کمیته انضباطی و تعهد اخلاقی می ده      

 ب- میزبان و میهمان شب رو زیر پل می خوابند

ج- میهمان دیگه تا آخر عمرش هیچ جا مهمون نمی شه          

د- قضیه‏ی"  میهمان وحبیب خدا" منتفی می شه!

 

9- اَوت پوت (OUT PUT) یک نامه محرمانه به یک کشور خارجی چیه؟

الف- این نامه اصلاً فاش نمیشه                                      

ب- همه‏ی دنیا از این نامه با خبر می شن الا خودمون

ج- ترقه بازی                                                             

 د- هواپیما یک بار سقوط می کنه

 

10-این جمله از کیست"من در اعماق و ژرفای سیاست شنای قورباغه می روم"؟

الف- ممد چاخان                        

 ب- اکبر  کوزت                             

ج-محمود خفن             

د- محمد قر...

 

11-به لقمان گفتند« نظم را زِ که آموختی؟»، گفت:

الف- از دیلمی                 

ب- از دکتر ابراهیم پور                       

ج- از دکتر قنادها                           

 د- خانم کلب علی(جانشین مرحوم گلچهره)

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

ما به بدبختی‏های خود می خندیم تا روزگار خویش را از سر بگذرانیم، رویاهایی را با تخیل خود خلق می کنیم تا زمان حال برایمان تحمل پذیر باشد، در خود امید می‏پرورانیم تا ترس از آینده زایل گردد، و فریاد می زنیم "سعادت دروغ بزرگی است " تا ارزش زیستن را از یاد ببریم.

کالیگولا [1] نمادی از سعادت مادی بود  . خوشبخت ترین مردمان در نظر عوام   اما این سعادتمند مرفه با تمام وجود درد می‏کشید . او زمانی که  هر چه می خواست به دست آورد ، شقاوت جایگزین سعادتش گردید. هیچ  گاه نمی خندید ، اما زمانی  که پی برد همه چیز برایش هیچ ارزشی ندارد، مجنون گشت و تا آخرین لحظه ی عمر کوتاه خویش دست از خنده بر نداشت:                                 " آنکه بیشتر می خندد دردمند تر است"

خنده دارو نیست ،شاید یک مخدر باشد . شاید هم نه ، اما خندیدن بدون شک یک مفهوم است. اولین انسانی که خندید که بود و چرا چرا خندید؟

من فکر می کنم که اولین انسان خندان ، اولین انسان اندیشمند بود که با خود چنین فکر کرد :"من می‏میرم پس تا زنده‏ام درد می کشم"[2] و سپس با صدای بلند خندید تا در نوای این موسیقی وحشت زا درد و رنج انسان متفکر متولد شود .

در نگرش اکثریت جامعه ی ما خنده نوعی سرگرمی است ، طنز بازی با کلمات و اشکال است ، در لجنزار فرهنگ و ارزشهای جامعه‏ی ما این شیوه ی نگرش مرسوم است. ما می خندیم اما مفهوم را کنار می‏گذاریم.

قصد ما در اینجا انتقاد کردن از جامعه نیست ، هیچ تلاشی هم برای تغییر هنجارها نخواهیم کرد ، حتا امیدی هم به تغییر و بهبود نداریم. ما فقط قصدمان این است که بخندانیم، اما خنده ای با مفهوم، خنده ای سرشار از درد و غم ، ما می خواهیم بخندیم اما بفهمیم که چرا  می خندیم.

قرن بیستم قرن خونریزی بود، قرن پوچی، قرن ناامیدی از قرنها، قرن خنده های دردناک، و بالاخره قرن انسان‏های خندان.

هیتلر و موسیلینی و چرچیل و ترومن و قرنی سرشار از خون ساختند، اما در گوشه ای از دنیا و در آمریکای شمالی دلقکی با قیافه جذاب به همه این مردان کوچک می خندید و به جای فکر کردن به فتح دنیا و قبضه ممالک مختلف در فکر گرسنگان و بی بضاعتانی بود که تمام فکر و ذکرشان غم نان بود، آری او از غم نان می گفت نه از گستردن عدالت!!! ؛ از عشق می گفت، نه از دموکراسی، او آزادی را فریاد می زد.

 این چارلی چاپلین بود که بزرگترین مرد قرن بیستم شد و نه هیچ کس دیگر.

«شاید من بهتر از همه می دانم که چرا انسان تنها حیوان خندان است: او چنان به شدت و حرارت درد و رنج می کشید که مجبور شد خنده را اختراع کند.»

   فردریش ویلهلم نیچه

...........................................................

[1] یکی از امپراطوران روم باستان( 30 تا 50 ق.م )

[2] در نثر هاینه این جمله بسیار تکرار شده است

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت |

يا مرا اخراج كرده يا كه تعطيلش كنيد    

           اين را كه دانشگاه ‌خوانيد و من دانم كه نيست!

غم و ماتم عجيبي بر كميته ترتيبات سايه افكنده بود.

اين خبر براي هيچ كدام از اعضا قابل تحمل نبود. همه اعضا آينده خود را در هاله‌اي از ابهام ميديدند. آقاي رئيس طول اتاق را قدم مي‌زد و گاهي از پنجره بيرون را نگاه مي‌كرد. غمگين‌ترين پاييز زندگيش فرا رسيده بود. به آرامي روي صندلي نشست و پك عميقي به سيگارش زد.« تا كي به تمناي وصال تو يگانه       اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه »  مدام تصوير پسر كوچكش جلو چشمش بود چه جوابي به همسرش بدهد. اجاره خونه، پوشاك، غذا ...  نه باور كردني نبود. آقاي رئيس نمي‌توانست تصور كند كه كارش را از دست داده است. به دو ساعت پيش فكر مي‌كرد. همه چيز از اين خبر وحشتناك شروع شد.. « حسن ملوندي فارغ التحصيل شد».

بيچاره رئيس فكرش را هم نمي‌كرد. حسن به همه نارو زده بود. حسن زير قولش زده بود و واحدهايش را پاس كرده بود...

آقاي رئيس به سكوت عميقي فرو رفته بود. آخرين جمله‌اي كه از او شنيدند اين بود كه :« آخ حسن كمر منو شكستي ».« آخ حسن نامردي كردي ». بله، حسن از پشت خنجر زده بود. تمام هم و غم رئيس  اين بود كه چرا تكيه بر باد(حسن) كرده بود. فضاي دودي اتاق رئيس را دربر گرفته بود.

***

مدتها بود كه هر  روزآقاي رئيس تا نصفه شب پياده روي مي‌كرد بد جوري به حسن دلبسته بود. فراموش كردنش غير ممكن بود. به اولين لحظاتي كه حسن را ديده بود فكر مي‌كرد. قيافه‌ي سبزه، قد متوسط و زباني كه از آن نعمت مي‌باريد.« آخ حسن، بد موقعي من رو تنها گذاشتي». مي‌گويند كه اين اواخر رئيس فقط آهنگ باران عشق را گوش مي‌كرد. كتابي كه حسن به او داده بود(جزوه حقوق دانشجويي) را لحظه‌اي از خود دور نمي‌كرد. حسن در صفحه اول كتاب برايش نوشته بود :« تو خرابِ من آلوده مشو... » و رئيس فكر مي‌كرد كه «آخه چرا آلوده حسن شد».

گاهي اميدوار ميشد كه حسن روزي برگردد ولي انگار حسن به دنبال سرنوشت خودش رفته بود.

***

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور      

                           كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

روزها وماه‌ها به همين ترتيب گذشت. تا اينكه دعاهاي آقاي رئيس مستجاب شد.اگر چه حسن هيچ گاه نيامد ولي خدا مجيد را به آقاي رئيس داد. آقاي رئيس مي‌گويد« روزي كه مجيد آمد انگار حسن عزيزم باز آمد ».رئيس هميشه توي دلش مي‌گفت كه« شايد مجيد به خوش تيپي حسن نباشد ولي به او نيروي دوباره داده بود». ديگر آقاي رئيس مي‌توانست با افتخار توي چشم زن وبچه‌اش نگاه كند.آقاي رئيس از خوشحالي سر از پا نمي‌شناخت. هر روز او را با مجيد مي‌ديدند كه به كوه و پارك و كافي شاپ مي‌روند.رئيس با وفا ديگر حسن بي‌وفا را فراموش كرده بود. مثل پروانه به دور مجيد مي‌گشت. هر روز او را به پيش خود مي‌خواند و عده‌اي را جمع مي‌كرد و به بهانه‌هايي مثل« اقدام عليه امنيت ملي »و ... در چشم‌هاي مجيد نگاه مي‌كرد و روزهاي خوش گذشته را مرور مي‌كرد... 

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه سی ام بهمن 1383 و ساعت |

سرمقاله

نعمت "گزينه11" را عَزّ و جلّْ كه خواندنش موجب شادي است و نخواندنش هدر رفتن نصف عمر. به ياد دارم روزي گزينه 11 هوش از سرم ببرد و مست شدم و آن هنگام كه به هوش بيامدمي دوستان دورم را بگرفتندي و بگفتندي« اندر اين بوستان كه بودي تحفه ما را چه كرامت كردي» دوستان را بگفتم به يادم بود آن هنگام كه به دانشگاه بيامدمي شما را گزينه 11 بياوردمي ليك از خيابان كه بگذشتمي به ناگه پرياني را بديدمي كه دامنم از دست برفتندي و قولم را فراموش بكردندي، دنبال پريان برفتندي تا به خانه‌شان بريسيدندي و نمره از آن‌ها بستادندي و باز به خانه خود برگشتندي، تلفن را برداشتندي و نمره پريان را بگرفتندي و قرار گذاشتندي كه آنان را اندر خيابان ولي عصر بديدندي. با آنان به پارك برفتندي و تا شب بماندندي و خيلي خوش بگذشتندي.اندر اين حكايات بودندي كه گزينه 11 نتوانستندي منتشر بكردندي و خجل دانشجويان شهيد رجايي بگشتندي.

ليك چون قول به شما دادندي امشب بسيار سعي بكردندي تا توانشتندي شماره‌ي 2 را تمام بكردندي سپس چاپ بكردندي و بين دوستان پخش بكردندي.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه سی ام بهمن 1383 و ساعت |