تبليغاتX
گزینه 11

"آدم پست، حاکم بر اذهان نو"                                         (سالتیکف)

"من سخت سرگرم خبر دادن هستم" کلمات غرورآمیز یک نماینده

[تقديم به تمام آدمهای پست.]

 

در این نماینده چیزی از پستی به صورتی ذاتی وجود دارد. هرکه او را می بیند یا می شنود، بدون اختیار یاد این جمله انجیل می افتد: "و او پاشنه ات را خواهد گزید". اشتیاق به گزیدن، و دقیقا در پاشنه، انگیزه اصلی روح او را تشکیل می دهد. در زندگی اجتماعی همیشه به مواضع افراطی متمایل است، چرا که از انجا افق دید وسیع تری برای گزیدن دارد. نزد او مساله "راست"، "چپ"، "بالا" یا "پایین" بودن عقاید علی السویه است. اگر قاتوفسکی در سمت راست نشسته و او در چپ، این فقط تصادفی است. او می تواند هر آن این بازی را تغییر دهد و در منتهای راست بنشیند: مانند تمام خزندگان فطری باید یک طرف خود را بپوشاند تا با اطمینان هرچه بیشتر همه را در طرف دیگر نیش بزند. به قاتوفسکی اشاره کردیم، اما او واجد مقادیر زیادی مسخرگی خودکفا نیز هست هر چند بدطینتی را حذف نمی کند، شامل عنصری از ظرافت بی طرفی است. اگر چه این فقط ظرافت طبع یک فراش است، یعنی کراهتی غیر قابل توصیف، اما در کنسرت عمومی مرکب از نیش و دندان قرچه دست کم صدایی از تسکین را وارد می کند. آدم پست اما از این کیفیت "جبران کننده" هیچ ندارد. مسخرگی با او بیگانه نیست، برعکس. اما نه ناشی از نیاز طبع ظریف که محصول عدم تعادل میان اراده خسته یک خزنده سمی و منابع ناکافی اوست. او می تواند تا واج نهایی حماقت پیشروی کند، اما حماقتی که همواره "مقصد" دارد و آلوده به زهر. و هرگز حتی برای یک لحظه سازشی در این کار نخواهد کرد، همانطور که در تصویر کژدمی که از فرط زهرآگین بودن خود را نیش می زند نیز سازشی دیده نمی شود.

هنگامی که با بالا است، آدم پست از همه چپ تر می رود و از فاصله دور این هاله "چپ گرایی" اجازه نمی دهد آن طور که واقعا هست دیده شود. اما، محیطی که او بواسطه بوالهوسی تاریخ در آن محدود شده عاقبت راه او را مسدود خواهد کرد. نیازی نیست که ما موقعیت "ریگا" را ایده‏آل جلوه دهیم، اما"ریگا" بواسطه عقایدش زنده است و در تحلیل نهایی امیال آن، چه بزرگ، چه کوچک و چه حتی جزئی، تحت الشعاع این عقایدند و به واسطه آن انضباط می یابند و بارور می شوند.آدم پست اما بر بدطینتی زهر آلود خود کنترل ندارد و هنگامی که می گزد در واقع زنده بودن خود را توجیه می کند. او نه می تواند و نه مایل است که محدودیتی را به رسمیت بشناسد.

آدم پست شامه‏ای بسیار قوی دارد که حتی، با یک بار قرار دادن بینی خود در جریان باد، می تواند بوی میز را از فرسنگها آن طرف تر استشمام کند. او علاقه دیوانه‏واری به میز دارد، به حدی، زمانی که میزی را مناسب تر از میز فعلی خود می بیند، فکر و ذکر او تماما معطوف به آن میز می گردد آن قدر که حتی خورد و خوراک را نیز به خود زهر می کند تا دسیسه ای، حیله ای، مکری برای به دست آوردن میز پیاده کند.

آدم پست همیشه می کوشد خود را در محدوده ای غیر قابل نقد قرار دهد. همیشه به پادوهای خود این سفارش اکید را دارد: "به محض نزدیک شدن ناقد او را تکه پاره کنید"

آدم پست ضریب هوشی بسیار پائینی دارد، ولی بهترین سرخوشی او این است که از او به عنوان انسانی [؟؟؟] هوشمند در مراسم ومجالس یاد گردد. البته این کودنی مفرط امتیاز بس گرانبهایی برای کسانی است که وی آنها را گزیده است.

مردم مقدار زیادی خوش ذات و بی ریا هستند و فکر می کنند، "خیر، او نمی‏تواند قادر به چنین اعمالی باشد" ... اما اشتباه می کنند. از او هر کاری برخواهد آمد. دروغگو نه الزاما به دنبال پول است و نه مقام. اینها به خودی خود خواهند آمد. برای انجام چنین اعمال شنیع او از خودانگیختگی تغذیه می کند. و به همین دلیل هرگز در دروغ، افترا و اتهام حتی حدودی را که احتیاط ایجاب می کنند، رعایت نخواهد کرد. فردا به ما نشان خواهد داد آن چه امروز نمی خواهیم باور کنیم.

مردم ساده بر حذر باشید از آدم پست!
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

                               دخترک

همه چیز از زمانی شروع شد که او را برای اولین بار از پنجره‏ی بوفه‏ی دانشگاه دید، که می‏خواست چایی بخرد. لحظه عجیبی بود! احساس عجیبی بهش دست داد. هیچ وقت این حالت در او پدیدار نگشته بود. قلبش همچون آتشفشان  شروع به تپیدن کرده بود!

آری به دخترک دل بسته بود و نمی‏شد کاریش کرد! هر کجا که می‏رفت، سر کلاسهایش، توی اتوبوس، توی سلف، اتاق. همه جا و همیشه به او فکر می‏کرد و تصویرش را در ذهنش مجسم می‏کرد. قامت رعنایش، همچون درختان سنوبر زمستان، همواره در پیش دیدگانش،رقص گلهای خشخاش بهاری را تداعی می کرد. چادرش را که همچون شبهای بلند یلدا سیاه می‏نمود،او را به یاد کرسی گرم مادربزرگش می انداخت و صورتش را که نیمی از آن زیر چادرش پنهان بود و لبانش، که همچون نوشکوفه های زیبای بهاری قرمز بود، همواه او را به وجد می آورد.

هر بار که از کنارش رد می‏شد، جانی دوباره می گرفت! طپش قلبش شروع می‏شد، نبضش از کار می‏افتاد، پاهایش شروع به لرزیدن می‏کرد، صورتش از خوشحالی قرمز می‏شد؛ چشمانش کج و از فشار خونش خبری نبود!

می‏خواست با او حرف بزند اما نمی‏دانست چگونه؟ چه بگوید؟ فقط می‏خواست با او حرف بزند و به او بگوید دوستش دارد و عاشقش شده است. اما هر بار که می‏خواست به او ابراز علاقه کند، زبانش توان حرف زدن را از دست می‏داد و فرصت ها یکی پس از دیگری از دست می‏رفت و او همچنان احساس می‏کرد عاشق و عاشق‏تر می‏شود!

شب ها تا دیر وقت نمی‏خوابید و آهنگ‏های عاشقانه گوش می‏داد و اشعار عاشقانه می‏سرود! سر کلاسهایش نمی‏رفت و همیشه جلوی درِ دانشکده مکانیک، جایی که محل عبور همه دانشجویان بود، می‏ایستاد تا شاید بتواند او را ببیند و او را به گوشه‏ای فرا بخواند و حرف دلش را بزند!

عشق امانش را بریده بود! و دیگر نمی‏شد جلوی عشقش را بگیرد؛ با خود نیت کرده بود که اگر این بار بتواند با او حرف بزند، هزار تومان در صندوق صدقات دانشگاه بیاندازد.

یک روز که سر جای همیشگی‏اش ایستاده بود، او را که دید از دور داشت می‏آمد و همچنان نزدیک و نزدیک‏تر می‏گشت. طپش قلبش شروع شد و لرزش پاهایش شدیدتر! اما قبل از اینکه دوباره خود را ببازد، تمرکزی کرد و به خود اعتماد به نفسی عجیب داد که تا آن زمان سابقه نداشت؛ تصمیم خودش را گرفته بود. دخترک همانطور داشت نزدیک‏تر می آمد؛ پسرک دنبال حرفی می‏گشت تا با آن سر صحبت را با دخترک باز کند، جملات بسان رعد به ذهنش خطور می کرد و او دنبال زیباترین جمله عالم می گشت تا نثار قامت زیبایش کند؛ همچنان در کورسوی افکارش پرسه می زد که ناگهان دخترک را در کنار خود دید که می‏گوید: "بله آقا! بفرمایید! با من کاری دارید؟...آقا..." انگار پسرک او را صدا زده بود و خودش خبر نداشت! اما یک لحظه به خودش آمد و در یک چشم برهم زدن جمله ای را از سیاهچال قلبش گلچین کرد و بر زبان راند:"بببببخشید خخخخخانوم مممممی‏تونم جججزوه معارفتون ررررو بگیرم؟!!!" دخترک در حالیکه متعجب می‏نمود، با صدایی گرم و دلنشین گفت:"آقای محترم! من این ترم اصلا معارف ندارم!!! اما می‏تونم به‏جایش، جزوه تنظیم خانواده بهتون بدم...!"

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

طی جلسه ای که به همراه دیگر مدیر مسئولان نشریات دانشجویی، با آقای دکتر سلطانی داشتیم پیرامون پاره ای مطالب بحث و گفنگو شد. از جمله ایشان قول دادند که به خاطر سهولت در کار نشریات و کمک به مدیر مسئولان، یک دستگاه کپی لیزری برای دانشگاه بخرند، بنابراین مدیر مسئولان می توانند نشریاتشان را در داخل دانشگاه به چاپ برسانند، که البته این خود می تواند باعث کم شدن هزینه‏ی نشریه برای مدیر مسئول شود.

اما مهمترین موضوعی که در این جلسه پیرامون آن بحث و گفتگو شد، مبحث"عرف" جامعه بود که آقای دکتر فرمودند که باید طبق عرف جامعه نوشت و نباید از عرف جامعه سرپیچی کرد. البته چون در مورد"عرف" جامعه نظرات ضد و نقیضی وجود داشت، از آقای دکتر خواستیم "عرف" جامعه را بیشتر برایمان باز کند تا ماهم طبق عرف بنویسیم و تعریف مشخصی از عرف داشته باشیم.

شرح مطالبی که آقای دکتر ایراد فرمودند به این صورت بود:

من اون زمانی که در استرالیا درس می خواندم، یک اوستایی داشتیم که با شورتک و تی شرت آستین کوتاه به دانشگاه می آمد و با من هم خیلی صمیمی بود و رفت و آمد خانوادگی با هم داشتیم .

وقتی 5 سال پیش به ایران برگشتم، یک بار اوستامون رو به ایران دعوت کردم. وقتی به ایران آمد، دیدم پیراهن آستین بلند یقه کیپ تنش کرده. من تعجب کردم و گفتم اوستا، چرا تی شرت و شلوارک تنتون نکردید. ایشون گفتند که « نه، چون توی ایران عرف نیست، من تی شرت و شلوارک تنم نمی کنم».

بعد با اوستاد رفتیم به طرف خانه‏مان. بعد از مدتی گفتم استاد چرا مشروب نمی‏خورید(آخر اوستاد عادت داشتند هر روز ساعت 5 عصر مشروب بخورند)؟

ایشون گفتند که« نه، چون توی ایران عرف نیست، من مشروب نمی خورم».

حتی خود من هم وقتی به ایران برگشتم، رفتم و یک کت و شلوار خریدم که مد روز بود و کُت دکمه های زیادی داشت و زرد رنگ بود و یقه اش هم به طرف بالا بود و وقتی اون را می پوشیدم مثل اون جوان های خوش تیپ می شدم. اما یک روز وقتی کت و شلوار را پوشیدم و آمدم بیرون، متوجه شدم که مردم جور دیگری به من نگاه می کنند. من هم بلافاصله فهمیدم که این کت و شلوار عرف جامعه نیست و سریع به خانه برگشتم و آن را عوض کردم و کت و شلواری مطابق عرف جامعه پوشیدم.

بله دوستان"عرف یعنی این. یعنی شما در هر کجا که هستید باید عرف آن جامعه را رعایت کنید".

نتیجه گیری : با این اوصاف هر کس به استرالیا برود باید عرف جامعه استرالیا را رعایت کند.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

 

1. چرا گزینه 11 توقیف شد؟

الف)چون خط گرفت             ب)چون خط خورد                ج)چون خط خطی شد                        د)خطی به جمالت

 

2. در هست چی هست؟

الف)چیزی هست                ب)چیزی نیست                  ج)شاید چیزی باشد                            د)یک چیزی بود

 

3 .کی خوشحال شد؟

الف) یه بابایی                   ب)  یه مامانی                   ج) یه دم کن                                    د)  یه سلطان

 

4. چرا خوشهال شد؟

الف) چون خوشش اومد       ب)  چون عصبانی بود         ج)  چون گیر کرده بود                         د)  ما که نمی دونیم

 

5 . چرا آب سر بالا نمی رفت؟

الف) چون سرش رو به بالا بود                        

ب) چون ار اون بالا بالاها خوشش نمی اومد                                                           

ج) چون بالا و پایین نداریم                             

د)  چون اون بالا بالاها هوا آلوده است

 

6 . چرا این همونه ؟

الف) چون تیپشون یکیه        ب)  چون این اون نداریم      ج) چون همونم اینه                         د)  آخه همشهری هستن

 

7. چرا هوا آلوده شد؟

الف) چون باید آلوده می شد    ب)  تو خراب من آلوده نشو     ج)  مصلحت این بود                    د)  چون 16 آذر هواش آلوده بود

 

8 . چرا این یارو نمی خواد بره ؟

الف) دو و نیم  ملیون می گیره چرا بره       ب)  بهش خوش می گذره        ج)  همه چی رو ریخته به هم      د)  دستش رو می شه

9 . عرف چیه ؟

الف)همو نی که هست        ب)  پراکسیس فرا کنش تحلیلی    ج)   تخیل عمومی                    د)  توهم خصوصی

 

10 . چرا هوا پیما چپه شد ؟

الف)چون باید میشد       ب)  مشمول عرف شد                 ج)  چون هواپیما یک بار سقوط می کنه              د)چون بودجه نداریم

 

11 . به احترام گزینه 11 مدتی سکوت می کنیم.

الف) 15 روز               ب)30 روز                               ج) 3ماه                                        د) 4 ماه  

 

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |

 جلسه هیئت دولت با صرف شربت و شیرینی پایان یافت...

 

بنا بر گزارش خبرنگار ویژه گزینه 11 جلسه هیئت دولت که دیروز با حضور رئیس جمهور برگزار شد، با صرف شربت و شیرینی مفصل پایان یافت.

در این جلسه رئیس جمهور با اشاره به موزهای چیده شده بر روی میز گفت: "به به عجب موزهایی". وی تاکید کرد برای مشکلات سوء تغذیه اعضای هیات دولت باید چاره ای اندیشید. در ادامه وزیر دارایی میزان هزینه این سور وسات را 100هزار تومان برای هر نفر اعلام کرد و گفت : با برنامه ریزی انجام شده در وزارت اقتصاد و سازمان برنامه و بودجه به زودی این مبلغ تا سقف 200 هزار توان افزایش خواهد یافت. وی این رشد درصدی را بسیار مطلوب دانسته و با تاکید بر اثرات آن گفت:هیات وزیران امیدوار باشند که در پایان برنامه چهارم با وزن 150 کیلویی از این ساختمان خواهند رفت. این گفته وزیر اقتصاد  با تشویق حاضران روبرو شد.

وزیر فرهنگ با تشکر از قربانعلی خانِ آبدارچی که سنگ تمام گذاشته است، گفت: وزارت ارشاد به زودی در نظر دارد جشنواره ای با عنوان جشنواره پذیرایی از وزرا برگزار کند. وی با اشاره به توان بالای عرصه‏ی فرهنگ و هنر در برگزاری چنین جشنواره ای گفت: شرکت ها و موسسات خصوصی و بین المللی زیادی از سرتاسر دنیا برای  شرکت در این جشنواره ابراز آمادگی کرده اند. شرکت موز" چیکیتا" و شکلات سازی" مترو" از این قبیل موسسات بین المللی هستند.

سخنران دیگر جلسه‏ی هیئت دولت وزیر کار بود. وی این طرح را بسیار مفید و سودمند دانسته و افزود: این طرح حداقل برای 30 نفر ایجاد اشتغال خواهد کرد و این خود، قدم بزرگی در رفع مشکل اشتغال جوانان خواهد بود. با این برنامه نرخ بیکاری در کشور به میزان یک میلیاردم درصد کاهش خواهد یافت و آمار بیکاران از هشت میلیون وسیصدهزار نفر به رقم هشت میلیون و دویست و نود و نه هزار و نهصد و هفتاد نفر خواهد رسید که رقم قابل ملاحظه ای است و می توان گفت با این اقدام، دولت گام بزرگی در مسیر حل مشکل بیکاری جوانان برداشته شده است.

وزیربهداشت و درمان با تشکر و قدردانی از اقدامات انجام گرفته در مجموعه‏ی دولت گفت: همکاران ارجمند نباید هیچ نگرانی نسبت به بهداشت مواد غذایی ارایه شده در جلسه داشته باشند، زیرا مجموعه‏ی وزارت بهداشت صحت و سلامت آنها را تائید می کند . وی با عذرخواهی نسبت به مسموم شدن یکی از وزرا در هفته‏ی گذشته به خاطر استفاده از شیرینی و  میوه گفت: طبق تحقیقات انجام شده ، مشکل پیش آمده در هفته گذشته ، به پر خوری وزیر محترم بر می گردد نه به اهمال و کوتاهی مسئول بهداشت غذایی. وی ابراز امیدواری کردند که وزیر محترم جلو شکم خود را نگه دارد تا در آینده با چنین مشکلاتی مواجه نشوند.

در پایان این جلسه، بررسی لایحه های آبرسانی به مناطق محروم و بازسازی مناطق جنگ زده و بررسی مشکلات چای کاران و برنج کاران و خربزه کاران و زعفران کاران به دلیل کمبود وقت به جلسه‏ی آینده هیئت دولت موکول شد...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت |
گزینه ۱۱ این بار به یک سال دوری از دانشگاه متهم شد. اتهام هم همان اتهام قبلی "افشای روابط نگهبانان زن و مرد دانشگاه" می باشد.

گفتنی است صفیر و یورد هم با نشریه ما توقیف شدند.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت |
آه زئوس، ای خدای تندر و ابرها؛ به یاد آر آن روزی را که بر صدریام خشم بیانگیختی وخواستی که مردم دیار آجایی را برانگیزی تا صدریام را از بین ببرند پس برای این کار آتنه دخترت، الاهه‏ی آذرخش را به آشپزخانه فرستادی و در غذای یکی از مردم آجایی حلزونی انداختی و بدین گونه آجایی ها بر آن شدند که برای تلافی این کار صدریام را براندازند و به این وسیله آبروی خود را باز یابند. و تو ای آشیلو نژاد که از این فرصت استفاده کردی و مردم آجایی را به پیش خود خواندی و برایشان سخنرانی کردی و همه تو را به به خاطر شجاعت و صحبت های جوگیرانه‏ات به عنوان پادشاه خود برای این کار برگزیدند. پس تو چند نفر را به عنوان همکارانت برگزیدی و آنان تو را در همه حال یاری کردند. پس همان شب در اردوگاه خود همه مردم را به بیرون فرا خواندی و در حیات اردوگاه بر ضد صدریام پادشاه تروجای شعار سر دادند و براندازی او را خواستار شدند. پس در این بین مردم دیار دیگر با شما پیوستند و از میان آنان شوراصنفیوس، مردم آن سوی آجایی که سرزمینشان در کنار "سلف" جای داشت و مردم "بسیجیوس" که سرزمین آنان هم در بالای جزیره و در جوار دروازه جهان بود و مردم "جامعیوس" هم بودند که سرزمین آنان هم همسایه بسیجیوس ها بودند. آن شب همه خود را آماده هر گونه جان فشانی کردند و گفتند که آجایی ها را تا پایان راه و تا رسیدن به خواسته هایشان کمک خواهند کرد و در این راه هیچ ترسی را به خود راه نخواهند داد. آن شب همه برای ...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

( ما که چیزی از این مصاحبه دستگیرمان نشد، ولی به هر حال خواهش می کنم این مصاحبه را بخونید چون به زحمت دکتر سلطانی را پیدا کردیم).

 

* جناب! آیا درست است که حلزون در غذای دانشگاه پیدا شده؟

- ببینید، در این باره روشن گری نشده. حلزون مورد نظر کاملا بهداشتی بوده و موردی نداشت. تازه لیستی از غذاهای جدید تدارک دیده شده است از قبیل : 1- خوراک سوسک لذیذ 2- عنکبوت پلو  3- خورشت حلزون  4- ماکارونی با گوشت خر  که البته باید متذکر شوم که این غذاها کاملا ضد عفونی شده و بهداشتی می باشند.

* ببخشید سوسک و عنکبوت هم بهداشتی و غیر بهداشتی دارد؟

- صد البته که دارد. ما اگر نظافت را رعایت کنیم از بیماری ها در امان خواهیم بود.

* اما نظافت و سوسک که با هم جور در نمی آید.

- من جمله ای از یک حکیم فرزانه برایتان می آورم تا اهمیت نظافت برایتان مشخص گردد:" حسنی میای بریم حموم، موی بلند، ناخن دراز، واه واه واه".

* پس سوسک چی شد؟

- هر چی که خوب شسته بشه           تمیز و بهداشتی میشه!
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

فانت من این اجیئ یا حبیبی

(و تو از کجا آمده ای عزیزم)

 

در باب پاسخ به آن استاد فرزانه در فاین تذهبون

 

آن استاد هُمامِ تازه شده تمام، آن شیر عرصه بی تدبیری؛ آن رئیس دانشگاه دبیری؛ السید امیر الدین صدرنژاد(دامت افاضاته) از اصحاب  سر به شورش گذاشته همی بپرسید فاین تذهبون؟ پس اصحابش بگفتند ما به جایی نمیرویم پدر جان تو عقب عقب می‏روی پس لااقل در جا بایست تا ما را در حرکت نبینی.

آن شیخ با آن محاسن سفید و سن کبیر اصحاب را تهمت همی زد که پول گرفته اید آن هم 75 میلیارد دلار. پس اصحاب بانگ برداشتند ای پدر جان از اصلش 75 میلیون دلار بوده که حالا آیا بدهند آیا ندهند.

سپس گفت هرج و مرج می کنند آن هم با برنامه‏ریزی! گفتندش اگر هرج و مرج است که برنامه ریزی ندارد و اگر برنامه ریزی دارد پس هرج و مرجش کجاست؟

پس اصحاب رفتند به مقایسه دانشگاه پس دیدند که نه با دو سال پیش که با 10 سال پیش هم قابل مقایسه است.

و اصحاب از اصول هفت گانه معرفت شش تایش را آموخته بودند الا آخرینش که برخورد پدرانه و با رافت و مهربانی بود که آن را هم در آخرین مرحله فراگرفتند.

در آخرین صحبت گفت مشکلات دانشگاه با گفتگو حل می شود یا تعطیلی کلاس ها؟

 که اصحاب دیدند شیخ ظرفیت اولی را ندارد پس به دیمی اندیشیدند.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

راستی راستی باید حتما این حلزونه پیدا می شد تا اعتراض می کردیم که بابا ما که مردیم از خوشی ،مردیم از بس غذاهای خوشمزه خوردیم ،از بس جاهای خوب خوابیدیم و با آدمهای محترم سرو کله زدیم و به ما چپ  و راست احترام گذاشتن،همه چیز روی نظم و برنامه و حساب و کتاب باشه ،اینقدر هم خوب نیست دیگه یه دانشگاه وضعش خوب باشه، بابا کمربندمون دیگه  جای سوراخ اضافی نداره.

این خوشی اضافی هم معضلی شده ها ،آدم تو یه دانشگاه باشه که رئیسش کور رنگی داره و دانشجوها رو دو جور می بینه: یا سرشون زیر برفه که خیلی عالیه ،  یا اوباشند که باید فرستادشون دارالتادیب،حالت وسطی هم وجود نداره! دانشگاه هم همه چیزش مثل کف دست مشخصه الا تکلیفش که ایشالا اونم به زودی مشخص  میشه!

حالا باید منتظر بمونیم یه گردن کلفتی بیاد بهش بگیم بابا اینجا چقدر خوش می گذره ،هرچی زود تر بهتر،بعدشم یه حال حسابی بهش بدیم .

تو این هیر و ویر یکی نیست مش حسن رو حالی کنه بابا میشه ، بز نیست اونم چه میشی .یه سری تغییرات کوچولو تو یه دانشگاه کوچولو از دستیابی صلح آمیز به تکنولوژی  فلان که سخت تر نیست . اونا گفتن میشه به هر بد بختی که بود میشش کردند ،حالا یعنی ما نمی تونیم . 

حالا خوبه دانشگاه ما خیلی سوراخ سمبه نداره ،از این چهار هزار نفر آدم گنده فقط پونصد ششصد نفر ؟؟بقیه چی ؟؟ تو کدوم سوراخی قایم شدن خدا می دونه !هرکی نیاد اوضاعش از دو حالت خارج نیست یا خیلی بهش خوش می گذره یا زیادی سیب زمینی تشریف دارن!
+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

- اتحادیه تولید کنندگان تخم مرغ در اطلاعیه ای اعلام کرد برای جلوگیری از توهین به مقام شامخ دکتر صدر نژاد و حفظ پاکیزگی لباسهای ایشان تا آرام شدن اوضاع و برقراری امنیت به مناطق اطراف دانشگاه شهید رجایی تخم مرغ نمی فروشند (به احتمال زیاد اتحادیه های گوجه فروشان و سنگ فروشان و پرتقال فروشان و گوشکوب فروشان نیز درآینده نزدیک اقدامات مشابه انجام می دهند.)

 

- به گفته یکی از اعضای جامعه اسلامی (محسن منصوری) این تشکل رهبر دانشجویان و تصمیم گیرنده اصلی در مورد تحصن است و بقیه دانشجویان قشر خاکستری هستند.

 

- به گزارش خبرنگار بدون مرز ،دکتر صدرنژاد ،رئیس دانشگاه مدعی شده است عده ای از خدا بی خبر که وابسته به سازمان سیا و موساد هستند به ثروت های میلیاردی خود قانع نشده و اقدام به دزدیدن سیستمهای سوپر فلت هوشمند کامپیوتر از سایت مجلل و پیشرفته خوابگاه پارک هتل کرده اند .

درهمین زمینه از جاسوس گزینه 11 در آمریکا خبر رسیده است این کامپیوتر ها به سفارش کاخ سفید برای تجهیز اتاق خواهر زاده های رایس دزدیده شده است.

به گفته صدر نژاد علاوه بر کامپیوتر های فوق به انبار مواد غذایی خوابگاه نیز حمله شده است و ذخایر چند ماه کافور خوابگاه دزدیده شده است و استکبار جهانی با این کار قصد اشاعه فحشا و فساد در خوابگاه را دارد. این هم یکی از راه های جدید تهاجم فرهنگی است!

- خبر رسیده است که اداره رفاه دانشجویی (یا سلف سرویس) قصد دارد از دانشجویی که حلزون در غذایش بوده خسارت بگیرد. به گفته یکی از مسئولین اداره رفاه که نخواست نامش فاش شود، حلزون مذکور سرشار از ویتامین و پروتئین بوده و ارزش آن حدود 2 میلیون برآورد شده است که دانشجوی خاطی بعلت آسیب رساندن به قسمتهایی از بدن حلزون و با توجه به اینکه این حلزون از نژاد حلزون های اشرافی بوده و دماغش را هم عمل کرده بود باید 3 میلیون خسارت بپردازد و یا 30 هزار بار بگوید غلط کردم.

در ضمن، جهت ارتقای کیفیت غذاها و نزدیکتر شدن به مدینه فاضله‏ی مورد نظرِ رئیس دانشگاه ، بزودی همراه نوشابه موادی چون سالاد حلزون ( حلزون شکم پر)، سالاد سوسک، سالاد موش و . . . در سلف سرویس با قیمتی حدود 1000 تا 2000 تومان بفروش می رسد.

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

در زمانهاي بسيار دور، خيلي خيلي دور، البته نه خيلي زياد دور، اما خوب يه مقدار دور بود؛ در دشتهاي پهناوري كه در كنار آن جنگلي با درختان پهناور و ريشه‏دار بود، گوسفنداني كه تعداد آنها حدود 200 گوسفند بود در كنار هم زندگي مي‏كردند و چوپاني نيز مسئوليت مراقبت از اين گوسفندان را به عهده داشت . چوپان هر روز گوسفندان را براي چرا به اطراف جنگل مي‏برد و شبها آنها را به طويله‏شان برمي‏گرداند. البته گوسفندان متعلق به چوپان نبودند بلكه صاحب آنها شخصي بود كه گوسفندها از او خيلي مي ترسيدند و رعب و وحشت عجيبي از او داشتند و او را "قدرت" مي‏ناميدند. اين قدرت مرد بسيار زيرك و ثروتمندي بود. با اين وجود گوسفندانش را بسيار دوست داشت و براي آنها هر كاري مي‏كرد. مثلا تابستان‏ها كه هوا خيلي گرم بود پشم آنها را مي‏چيد تا گوسفندان دچار گرما‏زدگي نشوند و يا اينكه گوسفنداني را كه موجب آزار و اذيت ديگر گوسفندان مي‏شدند، گردن مي‏زد تا درس عبرتي براي ديگر متخلفان شود! و باعث اختلال در كار ساير گوسفندان نشوند.

گوسفندان هم سعي مي‏كردند تا جايي كه امكان دارد سرشان به زير باشد و به هيچ چيز كاري نداشته باشند و فقط مشغول چريدن باشند.

روزها از پي هم مي‏گذشتند و گوسفندان همچنان در رعب و وحشت از قدرت به خوبي و خوشي زندگي مي‏کردند و هيچ كدام از آنها جرأت حرف زدن نداشتند؛ روزها از طويله بيرون مي‏آمدند؛ چوپان آنها را به چراگاه مي‏برد و تا شب مي‏چريدند و شب هنگام به طويله بازمي‏گشتند؛ چوپان آنها  را مي‏دوشيد وشيرشان را به قدرت مي‏داد تا بخورد و از زندگي لذت ببرد و خدا را به خاطر داشتن اين گوسفندان سر به زير شاکر باشد.

 اين كار همچنان ادامه داشت و تكرار مي‏شد و قدرت همچنان قويتر و ثروتمندتر مي‏گشت و روز به روز به تعداد گوسفندانش مي‏افزود تا بدين وسيله بتواند شير بيشتري به دست آورد. قدرت همچنين گوسفنداني را كه پير مي‏شدند گردن مي‏زد تا براي غذا بخورد. وضعيت سالها به اين صورت ادامه پيدا كرد، تا اينكه روزي اتفاق وحشتناكي افتاد. قدرت يكي از گوسفندان را به جرم کم شيري و همچنين بي نظمي گرفت و حسابي كتكش زد. گوشهايش را بريد، سمهايش را درآورد و با اينكه هوا سرد بود پشمهايش را زد و او را به مدت11 شبانه روز در سرما نگه داشت و آنگاه چشمان گوسفند را از کاسه درآورد و گردنش را زد و او را جلوي گرگها انداخت تا او را در جلوي همه گوسفندان بخورند. رعب و وحشت و ترسِ بسيار زيادي گوسفندان را فرا گرفت، همه به خودشان مي‏لرزيدند و مي‏ترسيدند كه مبادا با آنها چنين كاري بشود، شبها در طويله همه ساكت مي‏نشستند و از ترس تا صبح خوابشان نمي‏برد. قدرت به همين كار بسنده نكرد و براي اينکه اين کار بار ديگر تکرار نشود، بعضي از گوسفنداني را که احتمال داشت در آينده کم شير شوند گرفت و آنها را از گوش آويزان ‏كرد و دمشان را آنقدر مي‏كشيد تا اينكه يا گوششان كنده مي‏شد و يا دمشان. حتي بعضي اوقات آنها را از زبانشان آويزان مي‏كرد كه در اين صورت زبانشان از حلقوم بيرون كشيده مي‏شد. يا اينکه بعضي از روزها به چوپانش دستور مي‏داد تا گوسفندها را به محل بي آب و علفي ببرد و تا شب آنها را آنجا نگه دارد تا آنهايي را که ممکن است اعتراض مي کنند و ممکن است در آينده بر ضد "قدرت" آشوب کنند شناسايي شوند و سريعاً کارشان را يکسره کند، که البته معمولاً هيچ گوسفندي از ترس قدرت جرات حرف زدن را نداشت و همه‏شان همواره سرشان به زير بود و دعا مي کردند که قدرت روزي بميرد و از اين وضعيت خلاص شود. خلاصه اينکه هر چه قدرت بيشتر قدرتمندتر مي شد و بيشتر به گوسفندها فشار مي آورد گوسفندها هم سر به زيرتر مي‏شدند و سعي مي کردند تا در چراگاه بيشتر بچرند تا بتوانند شير بيشتري براي قدرت درست کنند تا شايد قدرت از آنها خوشش بيايد و کاري به کارشان نداشته باشد. و البته قدرت هم که اين وضعيت را مي ديد آنها را بيشتر اذيت مي کرد.

روزها يکي پس از ديگري سپري مي شد و هر چه قدرت بيشتر قوي تر و حريص تر مي شد، گوسفندها هم ضعيف تر و قانع تر مي شدند، تا اينکه يک روز يکي از گوسفندها که از نظر هوش و معلومات از گوسفندهاي ديگر بالاتر بود و وضعيت را بهتر تجزيه و تحليل مي کرد و مشابه اين شرايط را در کتابهاي تاريخي زياد خوانده بود و شبها در طويله به جاي اينکه مانند بقيه به اين فکر باشد که چه کار کند تا قدرت از او راضي باشد، گوشه‏ي خلوتي پيدا مي‏کرد مي‏کرد و در آنجا مطالعه ميکرد و به فکر آزاد شدن از دست قدرت بود تصميم گرفت مثل کتابها گوسفندها را بر ضد "قدرت" متحد کند. بنابراين براي اجراي برنامه اش ابتدا تصمييم به تحليل و روشن کردن وضعيت براي گوسفندهاي ديگر کرد و هر روز همانطور که به ظاهرسرش به زير بود و مانند بقيه مشغول چريدن بود به دو سه تا از گوسفندها نزديک مي شد و دور از چشم چوپان و سگها با آنها حرف ميزد تا شايد به فکر فرو روند و با او در اجراي تصميمش متحد شوند که البته روز هاي اول هيچ نتيجه اي نمي گرفت(روزهاي اول که چه عرض کنم، ماه هاي اول هم هيچ نتيجه اي نگرفت. راستي خوب شد يادم اومد اين گوسفند زرنگ و انقلابي اسمش "تقلا" بود) اما "تقلا" نا اميد نمي شد و همچنان مشغول توضيح ايدولوژيهايش براي گوسفندها بود و هر روز چيزهاي بيشتري به گوسفندها مي گفت تا اينکه يواش يواش توانست مغز از کار افتاده آنها را برگرداند و مجبورشان کند تا فکر کنند و حرفهايش را باور کنند و او را در اجراي تصميماتش ياري کنند. به هر حال روز به روز بر تعداد انقلابيون افزوده مي شد، البته بايد بگويم "تقلا" کاملاً مخفيانه کار مي کرد و نمي گذاشت قدرت از موضوع بويي ببرد چون در غير اينصورت قدرت ترتيب همه گوسفندها را مي داد. به مرور زمان که تعداد گوسفندهاي سر عقل آمده به حد نصاب رسيد؛ "تقلا" آنها را براي بخش دوم از برنامه اش آماده کرد يعني گوسفندها را براي حمله تعليم مي داد به اين صورت که روزها به بهانه بازي کردن نحوه جفتک پراني و استفاده از شاخ براي سوراخ کردن شکم دشمن را به آنها ياد ميداد و همچنين به گوسفندها ياد مي داد که چگونه از دم هاي سنگينشان براي ضربه زدن به کله‏ي سگ هاي "قدرت" استفاده کنند. شب ها هم به آنها فوت و فن عمليات اطلاعاتيِ مخفي کاري مي آموخت و اينکه چطوري در حالي که مشغول چريدن هستند با هم حرف بزنند و به چوپان و سگ ها نزديک شودند و از آنها اطلاعاتي در مورد آدرس خانه قدرت و تعداد نگهبان ها و سيستم آژير خطر خانه‏اش و ...  بدست بياورند.

حدود يک سالي طول کشيد تا اينکه "تقلا" گوسفندها را براي عمليات انتهايي آماده ساخت و در اين مدت تقلا سختي هاي زيادي کشيد و تقريباً مي توانم بگويم که پدرش در آمد. اما به هر حال فکر مي کرد ارزشش را دارد. شب قبل از عمليات بود؛ اين را به همه گوسفندها گفته بود و همه گوسفندها خود را براي فردا آماده کردند؛ دمشان را تقويت مي کردند و البته تيز کردن سم هايشان را هم فراموش نکردند. سپيده دمان که خورشيد از مشرق زمين طلوع کرد گوسفندها هم پر قدرت تر از هر روزي خود را براي نبردي سخت و خونين آماده کردند و همه با صورتي شاد و اميدوار در پي کسب پيروزي بودند؛ همه چيز مهياي نبردي سنگين بود. تقلا پرچمي را که داراي زمينه اي قرمز و عکس پشم گوسفندي در وسط آن بود بر فراز طويله بر افراشت و فرمان حمله را صادر کرد. بلافاصله سيل گوسفندان خشمگين از در طويله خارج شد و همگي بعد از به هلاکت رساندن چوپان و سگ هاي پاسبانش به سوي خانه "قدرت" روانه شدند؛ طولي نکشيد که به ويلايش در بالاي تپه رسيدند و او را در حاليکه روي صندليش نشسته بود و داشت به سيگارش پک مي زد ديديند. همگي عزمشان را جذم کردند تا با يک ضربه سم او را از پا در آورند. داشتند به طرفش حمله مي کردند که ناگهان فريادِ "حمله کنيدِ قدرت " آنها را سر جايشان ميخکوب کرد چون در اين هنگام لشکري به اندازه تعداد پشکل هاي داخل طويله از گرگ هاي جنگل در برابر ديدگانشان ظاهر شد. با ديدن اين گرگها که به فرمان قدرت داشتند به طرفشان حمله ور مي شدند ترس سراسر وجودشان را فرا گرفت طوري که حتي حرف هاي انرژي بخشِ "تقلا" هم کاري از پيش نبرد و نتوانست گوسفندها را به جنگ با گرگها وادارد. در همين هنگام گرگها نزديک شدند و با دندانهاي تيزشان هر گوسفندي را که در برابرشان ميديدند تکه و پاره مي کردند و تعداد بسياري را هم به اسارت گرفتند و تحويل "قدرت" دادند که تقلا هم جزو اسرا بود. بعدها گوسفندها فهميدند که در بينشان جاسوس وجود داشته است و خبرها را به قدرت داده بود و قدرت هم تصميم گرفته بود گوسفندها را براي هميشه ساکت کند و براي اين کار به گرگهاي جنگل وعده داده بود که اگر بتوانند گوسفندها را شکست دهند جنازه ها را مي توانند براي خودشان بردارند و به اين ترتيب انقلاب گوسفندها را براي هميشه خاموش کرد طوري که ديگر هيچ وقت هيچ گوسفندي نتوانست ضربه ي روانيِ اين شکست را فراموش کند و تا ابد هيچ گوسفندي به فکر قد علم کردند در برابر هيچ اربابي را نکرد و بدين گونه بود که تا به امروز گوسفندها سر به زير باقي ماندند و آيندگان همواره از گوسفند جماعتان به عنوان موجوداتي سر به زير و بدبخت ياد کردند...

***

سالها از اين ماجرا گذشت؛ روزي پستچي محل مي خواست نامه اي را که براي قدرت پست شده بود برايش ببرد، تا دم در خانه قدرت رفت اما هر چه زنگ در را به صدا در آورد کسي در را باز نکرد بنابراين مشکوک شد و سريعاً پليس 110 را در جريان گذاشت و مامورين بلافاصله خود را به محل اعزام کردند و با شکستن در، وارد خانه‏ی "قدرت" شدند اما در کمال تاسف ديدند که "قدرت" دار فاني را وداع گفته است و يادداشتي را هم در کنار خودش به جا گذاشته است که مذمون آن به دين گونه بود:

گوسفندهاي عزيزم، مرا ببخشيد...

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

بشنو از دانشجو چون تحصن می کند

از صدر نژادها شکایت می کند

تحصن چاره‏ی هر که از رئیسی برید

شعارهایش شعارهای او درید

تحصن حدیث راه پر خون می کند

قصه های عشق هفتاد و هشتی ها میکند

به غیر از تحصن راه چاره که دید

به غیر از تحصن استعفا را که دید

هر کسی از ظن خود شد یار تحصن

هر کسی برای منافع خود خیانت کرد به تحصن

تحصن گیر و دار زیاد دارد بلام

تحصن را ادامه باید داد و والسلام...

مولانا دانشجوی متحصن

 

جشنواره بهاره فیلم حلزون بلورین

افتتاحیه این جشنواره دوشنبه شب ( 22/1/85) در خوابگاه پارک هتل برگزار شد و تا کنون که روز دوشنبه (29/1/85) است ادامه دارد. تاکنون فیلم های زیر اکران شده اند که به شدت مورد استقبال قرار گرفته اند.

1-   حلزون ها هم پرواز می کنند.

2-   دیشب باباتو دیدم، حلزون.

3-   حلزون در هشت دقیقه.

4-   زمانی برای مستی حلزون ها.

5-   دو حلزون با یک ژتون.

6-   حلزون خورها به بهشت نمی روند.

7-   من حلزون، 15 سال دارم.

8-   نان، حلزون، سرویس رایگان.

9-   حلزون چرانها( برنده جایزه اسکار)

 

 

+ نوشته شده توسط هیئت تحریریه در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

1- کی نمیره؟

الف- صدرنژاد از دانشگاه               ب- نخ تو سوزن         ج- موش تو سوراخ              د- بی عدالتی از جهان

 

2- شجاع ترین موجود روی کره خاکی؟ 

الف- حلزون                                                                ب- هرکول

ج- گزینه الف و ب غلط می باشد.                                      د- برادر پوریا نباتی احمدی

 

3- چطوری میره؟

الف- با ادامه تحصن                    ب- با تُف             ج- با بستن جارو به دُم           د- با اسلام

 

4- کدام گزینه در زمان تحصن بیشتر اوضاع را آرام می کند؟

الف- فاین تذهبون                                                          ب- در دست اقدام است                        

 ج- ان الله مع الصابرین                                                  د- شرکت در هر تحصنی حکم زنا را دارد

 

5- جمله گهربار (شرکت در هر تحصنی حرام است) از کیست؟